|
آوردهاند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۱ساعت   توسط محمد
|
موضوع لوگوي صهيونيستي کوکاکولا که يادتونه: خوب، اخيرا هم دانشمندان مومن و متدين توانستند پس از سال ها مطالعه و تحقيق، لوگوي pepsi رو هم رمز گشايي کنند و دريافتند که اين هم توطئه اي از جانب دشمن! بوده: پفک نمکي = پايمردي فلسطين، کابوس ناگوار ملت کينه توزيهودي. تک ماکارون = تکنولوژي کشور متجاوز اسرائيل کارامدتر از راه ولايت نيست. شادنوش = شکست اسرائيل دربرابر نيروي ولايتمدار شيعيان. داماش = دندان اسرائيلو مردم ايران شکستند!!!!! کاله = کشور اسرائيلو له ميکنيم !!!! پگاه = پاشو گمشو اسرائيل هرجايي!!! بن ساله = بنيامين نتانياهو، سگ اسرائيلي لندهور اتکا = اين تو کالبدت اسرائيل دامداران = دهن اين مردم دهاتي اسرائيل را، استغفرا... نزار دهنم باز شه. چي توز = نيازي به توضيح نيست، اين نام مستعاره بزرگترين دشمن اسرائيل است
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۵ساعت   توسط محمد
|
راستش ما دیدیم مجلس خیلی وقت است دارد با دو واژه «ازدواج مجدد» و «ازدواج موقت» بازی می کند و توی سر خودش می زند تا بگوید من به فکر حمایت از خانواده هستم. کسی هم نمی گوید این چه جور حمایتی است که فقط دو جور ازدواج خشک و خالی را در برمی گیرد، تازه همان دو تا را هم مدت هاست زورش نمی رسد تصویب کند
انواع ازدواج های پیشنهادی: * ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است. * ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد. * ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند. * ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد. * ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید. * ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد. * ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست. * ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد. * ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد. * ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد. * ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۴ساعت   توسط محمد
|
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ... ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم: ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد. ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟ هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست، حتي من
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۲ساعت   توسط محمد
|
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۰۹ساعت   توسط محمد
|
يک سايت حامي دکتر احمدي نژاد و مشايي ضمن اصرار با شعيب خواندن رئيس جمهور با حمله تند به منتقدان دولت پرداخت. احمدي نژاد در محاصره برادران ، گرفتار آمده است . وي را تا لب چاه سقوط دولت هم کشانده بودند ! فلاني نگران حليت موسيقي شده است و صدا و سيما زيرکانه تمسخر مي کند
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۳ساعت   توسط محمد
|
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ساعت   توسط محمد
|
مردی مقابل گل فروشی ایستاده و می خواست دسته گلی برای مادش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۳ساعت   توسط محمد
|
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۳ساعت   توسط محمد
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۶ساعت   توسط محمد
|
پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه پسر دهه 60 :شریعتی می خواند دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۳ساعت   توسط محمد
|
A man was SICK and TIRED of going to work every day while his wife stayed home. مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد And further jealous of her, as she received lot of Women's Day wishes and compliments و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود He wanted her to see what he went through so he prayed: دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد :پس آرزو کرد ادامه مطلب و بخون پشیمون نمی شی ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۱ساعت   توسط محمد
|
یه اقایی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد یه خانمی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو باند مخالف رانندگی میکرد
وقتی این دو به هم رسیدند اقا شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و خطاب به خانم فریاد میزنه حیووووووووون خانم هم بلافاصله داد میزنه
میمووووووون
هر دو به راه خود ادامه دادند و خانم کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود خوش به حالش شده بود فقط وقتی سرپیچ بعد رسید
. . . نتیجه ی اخلاقی: زن ها هیچوقت واقعا نمی فهمند که مردها دارن تلاش میکنند چی بهشون بگن!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۶ساعت   توسط محمد
|
«بابا جون؟» «جونم بابا جون؟» «اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟» «خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.» «يعني با لباس راحتي سختشه؟» «آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!» «پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟» «.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.» « باباجون، كم آوردي؟!» «نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.» «خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.» «چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.» «آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟» «نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.» پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟» «خب مامانت اينجوري راحتتره.» «اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟» «نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.» «پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!» «چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.» «واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟» «عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟» «داري ميپيچوني؟» «نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟» «اما من هنوز قانع نشدم.» «توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.» «چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟» «واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.» «خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟» «لابد پول ندارن ديگه.» «پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟» «چون ماشين باعث آلودگي هوا ميشه، ما نخريديم عزيزم.» «آهان، «آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو ميگي، حالا ميشه من فيلم ببينم؟» «باشه،
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۵ساعت   توسط محمد
|
آنچه در پي ميخوانيد بخشي از شوخيها و مزاحهاي پيامبر اسلام(ص) است که به مناسبت فرارسيدن هفته وحدت و ولادت با سعادت آخرين فرستاده خدا، تقديم ميشود. * دشمن خدا حضرت علي(ع) ميفرمايد: رسول الله(ص) هرگاه مردي از اصحابش را غمگين مييافت، او را با شوخي، خرسند ميساخت و ميفرمود: خداوند دشمن دارد، کسي را که به روي برادرش چهره درهم کشد.(1) * سفيدي در چشم زني خدمت رسول اکرم(ص) آمد و نام شوهرش را برد. حضرت فرمود: شوهرت همان است که در چشمانش سفيدي است؟ گفت: نه در چشمانش سفيدي نيست. آن زن به خانه آمد و جريان را براي شوهرش تعريف کرد. مرد گفت: آيا نميبيني که سفيدي چشم من از سياهي آن بيشتر است.(2) ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۴ساعت   توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۲ساعت   توسط محمد
|
روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند. یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۱۱/۰۸ساعت   توسط محمد
|
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۸ساعت   توسط محمد
|
سال گذشته در چنین روزهایی، پرونده زندگی پر فراز و نشیب یکی از مردان انقلاب یعنی مرحوم آقای منتظری برای همیشه بسته شد. با توجه به اختلافهای او با امام و ماجراهایی که منجر به برکناری وی شد و حمایت همهجانبه مخالفین امام و نظام از او در سالهای اخیر، انتظار میرفت که مراسم تشییع پیکر آن مرحوم با حاشیههایی همراه باشد، اما همزمانی فوت وی با حوادث بعد از انتخابات باعث شد که این حاشیهها بیشتر از آنچه که مورد انتظار بود، مراسم را تحت تاثیر و تحت الشعاع خود قرار دهد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۸ساعت   توسط محمد
|
زن وشوهري بيش از 60 سال بايکديگر زندگي مشترک داشتند.آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم کرده بودند.در مورد همه چيز باهم صحبت مي کردند وهيچ چيز را از يکديگر پنهان نمي کردند مگر يک چيز:يک جعبه کفش در بالاي کمد پيرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چيزي نپرسد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۳ساعت   توسط محمد
|
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه. با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه. در مهد کودکهای ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که كل تيم ۱۰ نفره روي ۹ تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلي، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلي و همینطور تا آخر. با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۴ساعت   توسط محمد
|
ببينيد پيرها چه مشكلاتي دارند كه شما حتي تصورشم نميكنيد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ساعت   توسط محمد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ساعت   توسط محمد
|
خوب يا بد و درست يا نادرستش را كار ندارم؛ مي گويند آقايي به خانمش گفت اگر ديدي يك سوسك كنار دمپايي ايستاده مبادا جوگير بشي و با لنگه دمپايي توي ملاجش بكوبي! بي محل از كنارش رد شو. اين بي محلي از هزار ضربه دمپايي پلاستيك كه توي ملاجش بزني برايش دردناك تر است. نه بزن نه فحش بده. حالا اينو داشته باشيد تا به بقيه قضايا برسيم. ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ساعت   توسط محمد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ساعت   توسط محمد
|
|