آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است.
گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی هستی؟
عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید چه كسی هستی؟
جواب داد شیخ بغدادی كه طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض كرد آری...
سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق بهآداب كلام داشت بیان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..
پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او كار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض كرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد.
بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.
خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این‌گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود.
جنید گفت: جزاك الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۱ساعت   توسط محمد   | 

موضوع لوگوي صهيونيستي کوکاکولا که يادتونه:

خوب، اخيرا هم دانشمندان مومن و متدين توانستند پس از سال ها مطالعه و تحقيق، لوگوي pepsi رو هم رمز گشايي کنند و دريافتند که اين هم توطئه اي از جانب دشمن! بوده:



Pay Each Penny Save Israel
پرداخت هر پني ذخيره اسرائيل است


با روشن شدن اين دشمني آشکار و رو شدن دست لابي هاي صهيونيستي ، شرکت هاي ايراني هم ساکت ننشسته و در حرکتي هماهنگ به تشريح نام خود پرداختند تا مشت محکمي باشد بر دهان اسراييل جنايت خوار!

  
پفک نمکي = پايمردي فلسطين، کابوس ناگوار ملت کينه توزيهودي.
تک ماکارون = تکنولوژي کشور متجاوز اسرائيل کارامدتر از راه ولايت نيست
.
شادنوش = شکست اسرائيل دربرابر نيروي ولايتمدار شيعيان
.
داماش = دندان اسرائيلو مردم ايران شکستند
!!!!!
کاله = کشور اسرائيلو له ميکنيم
!!!!
پگاه = پاشو گمشو اسرائيل هرجايي
!!!
بن ساله = بنيامين نتانياهو، سگ اسرائيلي لندهور

اتکا = اين تو کالبدت اسرائيل
دامداران = دهن اين مردم دهاتي اسرائيل را، استغفرا... نزار دهنم باز شه.
چي توز = نيازي به توضيح نيست، اين نام مستعاره بزرگترين دشمن اسرائيل استhttp://sat4u.tk/Yahoo_smilies/4.gif
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۵ساعت   توسط محمد   | 
راستش ما دیدیم مجلس خیلی وقت است دارد با دو واژه «ازدواج مجدد» و «ازدواج موقت» بازی می کند و توی سر خودش می زند تا بگوید من به فکر حمایت از خانواده هستم. کسی هم نمی گوید این چه جور حمایتی است که فقط دو جور ازدواج خشک و خالی را در برمی گیرد، تازه همان دو تا را هم مدت هاست زورش نمی رسد تصویب کند

انواع ازدواج های پیشنهادی:  

* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.

* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.

* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.

* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.

* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.

* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.

* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.

* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.

* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.

* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۴ساعت   توسط محمد   | 

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست، حتي من

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۲ساعت   توسط محمد   | 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم.
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۰۹ساعت   توسط محمد   | 

يک سايت  حامي دکتر احمدي نژاد و مشايي ضمن اصرار با شعيب خواندن رئيس جمهور با حمله تند به منتقدان دولت پرداخت.

احمدي نژاد در محاصره برادران ، گرفتار آمده است . وي را تا لب چاه سقوط دولت هم کشانده بودند !
يعقوب در سکوت ، چشم انتظار است و برادران ، با تهمت هاي پي درپي ، راه بازگشت را مي بندند !
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت !
مگر آه سحرخيزان ، سوي گردون نخواهد شد ؟!
از ياد برده اند دوران تلخ خار در چشم و استخوان در گلوي پيشين را .
قتلهاي زنجيره اي را که خود مي کشتند و خود خونخواهي مي کردند !
18 تير ?? را که فتنه گران به اوباش آدرس بيت رهبري را مي دادند تا کار را تمام کنند ! نامه جام زهر وکلاي خائن و مزدور را !
تحصن ?? روزه در مجلس را ! تهديدهاي مکرر خاتمي به استعفا را ! و کنتم علي شفا حفره من النار !
و چه غافلانه :

فلاني نگران حليت موسيقي شده است و صدا و سيما زيرکانه تمسخر مي کند
مجلس انقلابي ! از دعوت شاه اردن به خروش آمده و امامان جمعه فرياد وا حجابا بلند کرده اند !
مداحان نقل محافلشان ، فحش رکيک به دکتر است قربه الي الله !
برخي هيأتي ها از تاخير در امر ولي ! گله مندند و برخي از برگزاري جشن نوروز !
احمدي نژاد در محاصره است که ناگهان پاتک چند جوان مخلص با توليد مستند " ظهور بسيار نزديک است " حصر را مي شکند و جبهه برادران غيور ! را از هم مي پاشد !
راه پس و پيش بسته است ! نه جرأت دارند سيد خراساني بودن حضرت امام حاضر را انکار کنند و نه توان کظم خشم " شعيب " ناميدن دکتر را !
سنگرها به جلو کشيده مي شوند و آنان که شب و روز لحظه شماري مي کنند که دو سال باقي مانده ، زودتر به پايان برسد ، دچار کابوسي جديد مي شوند !
احمدي نژاد همان " شعيب " موعود است !
اين يکي را ديگر به قيمت جان هم نمي پذيرند !
هشدار !
بنده نگران جان دکتر هستم ! نگرانم که دکتر از اين همه ناجوانمردي برادران ، آهي بکشد و مزد مظلوميت و استقامت خود را که همان هنر مردان خدا ( شهادت ) است دريافت کند و ما بمانيم و خشم خدا و بيست سالي تاخير در ظهور !

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۳ساعت   توسط محمد   | 

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.
هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خوب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه،
یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.
هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و
شوهرم دیگه به من کاری نداشت و الانم رابطمون خيلي بهتر شده حتي قرار شده اون كمتر مشروب بخوره .
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ساعت   توسط محمد   | 

مردی مقابل گل فروشی ایستاده و می خواست دسته گلی برای مادش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود
وقتی از گل فروشی خارج شد دخترکی را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر درحالی که گریه می کرد گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پولم کم است .
مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .
وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت : می خواهی تو ر برسانم ؟
دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست !
مرد دلش گرفت طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گلی گرفت و ۴۰۰کیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۳ساعت   توسط محمد   | 

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...
دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاهخ و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ...بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم ...مادم مریضه ... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن ... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه ... اونوقت ...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم ...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۳ساعت   توسط محمد   | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…
موعد عروسی فرا رسید...
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !
همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۶ساعت   توسط محمد   | 
پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند

دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره 

پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی

دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر
می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند

پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
 
دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5 
 
پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه

جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۳ساعت   توسط محمد   | 

A man was SICK and TIRED of going to work every day while his wife stayed home.

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد   

And further jealous of her, as she received lot of Women's Day wishes and compliments

و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود
 

He wanted her to see what he went through so he prayed:

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

:پس آرزو کرد 

 ادامه مطلب و بخون پشیمون نمی شی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۱ساعت   توسط محمد   | 

یه اقایی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد

یه خانمی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو  باند مخالف رانندگی میکرد

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

 

وقتی این دو به هم رسیدند

اقا شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و

خطاب به خانم فریاد میزنه 

حیووووووووون


خانم هم بلافاصله داد میزنه

 

میمووووووون

 

هر دو به راه خود ادامه دادند

و

خانم کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود

خوش به حالش شده بود 

فقط وقتی سرپیچ بعد رسید

 

.

.

.

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

نتیجه ی اخلاقی:

زن ها هیچوقت واقعا نمی فهمند که

مردها دارن تلاش میکنند چی بهشون بگن!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۶ساعت   توسط محمد   | 

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»

«خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.»

«يعني با لباس راحتي سختشه؟»

«آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»

«.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.»

« باباجون، كم آوردي؟!»

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.»

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»

پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟»

«خب مامانت اينجوري راحتتره.»

«اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»

«چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»

«واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»

«داري ميپيچوني؟»

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟»

«واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟»

«لابد پول ندارن ديگه.»

«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»

«چون ماشين باعث آلودگي هوا ميشه، ما نخريديم عزيزم.»

«آهان،
يعني آدما نميتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و
خانومه كه حجابشون رو رعايت ميكنن، باعث آلودگي هوا ميشن، شما و مامان
كه باعث آلودگي هوا نميشين حجابتون رو رعايت نميكنين؛ درست گفتم بابايي؟»

«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو ميگي، حالا ميشه من فيلم ببينم؟»

«باشه،
ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلمها قرار نگيري بري ماشين بخريها، به
جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اينقدر موقع
جواب دادن به سوالاتم خج------------------- نكشي!»

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۵ساعت   توسط محمد   | 

آنچه در پي مي‌خوانيد بخشي از شوخي‌ها و مزاح‌هاي پيامبر اسلام(ص) است که به مناسبت فرارسيدن هفته‌ وحدت و ولادت با سعادت آخرين فرستاده خدا،‌ تقديم مي‌شود.

* دشمن خدا

حضرت علي(ع) مي‌فرمايد: رسول الله(ص) هرگاه مردي از اصحابش را غمگين مي‌يافت، او را با شوخي، خرسند مي‌ساخت و مي‌فرمود: خداوند دشمن دارد، کسي را که به روي برادرش چهره درهم کشد.(1)

* سفيدي در چشم

زني خدمت رسول اکرم(ص) آمد و نام شوهرش را برد. حضرت فرمود: شوهرت همان است که در چشمانش سفيدي است؟ گفت: نه در چشمانش سفيدي نيست. آن زن به خانه آمد و جريان را براي شوهرش تعريف کرد. مرد گفت: آيا نمي‌بيني که سفيدي چشم من از سياهي آن بيشتر است.(2)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۴ساعت   توسط محمد   | 
فائزه هاشمی

 

پسرنوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد ....
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۲ساعت   توسط محمد   | 

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.  یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.
مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!
مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم  او را "عالیجناب" صدا میکنند.
مرد چهارم گفت  : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!
زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، سایز سینه هایش 85 است ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن .  وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "وای !!  خدای من ! "

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۹/۱۱/۰۸ساعت   توسط محمد   | 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…
به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.
با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»
روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!
دو چيز را پاياني نيست ، يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . آلبرت انيشتين

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۸ساعت   توسط محمد   | 

سال گذشته در چنین روزهایی، پرونده زندگی پر فراز و نشیب یکی از مردان انقلاب یعنی مرحوم آقای منتظری برای همیشه بسته شد. با توجه به اختلاف‌های او با امام و ماجراهایی که منجر به برکناری وی شد و حمایت همه‌جانبه مخالفین امام و نظام از او در سال‌های اخیر، انتظار می‌رفت که مراسم تشییع پیکر آن مرحوم با حاشیه‌هایی همراه باشد، اما همزمانی فوت وی با حوادث بعد از انتخابات باعث شد که این حاشیه‌ها بیشتر از آنچه که مورد انتظار بود، مراسم را تحت تاثیر و تحت الشعاع خود قرار دهد.
به همین علت، تشییع پیکر مرحوم آقای منتظری نه تنها در حد و اندازه  و در شأن یک مرجع تقلید، که حتی شبیه مردم عادی هم برگزار نشد! این را همه کسانی که در تشییع سایر علما و مراجع تقلید در قم حضور داشتند و جو عمومی شهر قم را شاهد بودند، شهادت می‌دهند. در عوض مراسم تشییع پیکر آقای منتظری به یک میتینگ سیاسی تبدیل شد که جماعت سبز، آن مرحوم را حتی از قرائت فاتحه و صلوات، محروم و با شعارهای سیاسی و گاه اهانت آمیز بدرقه‌اش کردند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۸ساعت   توسط محمد   | 

زن وشوهري بيش از 60 سال بايکديگر زندگي مشترک داشتند.آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم کرده بودند.در مورد همه چيز باهم صحبت مي کردند وهيچ چيز را از يکديگر پنهان نمي کردند مگر يک چيز:يک جعبه کفش در بالاي کمد پيرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چيزي نپرسد
در همه اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود اما بالاخره يک روز پيرزن به بستر بيماري افتاد وپزشکان از او قطع اميد کردند.در حالي که با يکديگر امور باقي را رفع ورجوع مي کردند پير مرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد
پيرزن تصديق کرد که وقت آن رسيده است که همه چيز را در مورد جعبه به شوهرش بگويد.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتي پيرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتني ومقداري پول به مبلغ 95 هزار دلار پيدا کرد پيرمرد دراين باره از همسرش سوال نمود.
پيرزن گفت :هنگامي که ما قول وقرار ازدواج گذاشتيم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختي زندگي مشترک در اين است که هيچ وقت مشاجره نکنيد او به من گفت که هروقت از دست توعصباني شدم ساکت بمانم ويک عروسک ببافم.
پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت وسعي کرد اشک هايش سرازير نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگي مشترکشان از دست او رنجيده بود از اين بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت اين همه پول چطور؟پس اينها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزيزم اين پولي است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۳ساعت   توسط محمد   | 

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.
جهان: در مهد کودکهای ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که كل تيم ۱۰ نفره روي ۹ تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلي، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلي و همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۴ساعت   توسط محمد   | 

ببينيد پيرها چه مشكلاتي دارند كه شما حتي تصورشم نميكنيد
پزشك يك پيرمرد 80 ساله براي يكي از موارد تست باليني كه شامل شمارش اسپرم ميشد،شيشه اي را به او داد و گفت اين را ببر خانه و نمونه خود را بريز توش و فردا بيار.
فرداي اونروز پيرمرد به كلينيك رفت و شيشه را به دكتر داد.دكتر ديد شيشه مثل ديروز تميز و خالي است،از پيرمرد پرسيد كه پس چه شد كه شيشه خالي است؟
پيرمرد توضيح داد كه : آقاي دكتر ، ديروز كه رفتم خانه ابتدا با دست راستم سعي كردم نشد،سپس با دست چپ باز هم نشد، از همسرم كمك گرفتم ، او هم ابتدا با دست راست و بعد با دست چپ سپس داخل دهان با دندان و حتي دندان مصنوعيش را درآورد ، باز هم نشد،بعد از زن همسايه كه هيكلي است هم كمك خواست ،زن همسايه هم ابتدا با هردو دست،بعد زير بغل و حتي با فشار آوردن بين پاهاش هم تلاش كرد باز هم نشد.
دكتر كه شوكه شده بود با تعجب پرسيد: شما از زن همسايه خواستيد؟
پيرمرد با صداي مظلومانه اي گفت : ميبينيد آقاي دكتر هيچكدام از ما نتوانستيم درب شيشه را باز كنيم !!!!!!!!.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ساعت   توسط محمد   | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ساعت   توسط محمد   | 

خوب يا بد و درست يا نادرستش را كار ندارم؛ مي گويند آقايي به خانمش گفت اگر ديدي يك سوسك كنار دمپايي ايستاده مبادا جوگير بشي و با لنگه دمپايي توي ملاجش بكوبي! بي محل از كنارش رد شو. اين بي محلي از هزار ضربه دمپايي پلاستيك كه توي ملاجش بزني برايش دردناك تر است. نه بزن نه فحش بده. حالا اينو داشته باشيد تا به بقيه قضايا برسيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ساعت   توسط محمد   | 
15 رجب 60 هجري
مرگ معاويه و نشستن يزيد به جاي او

بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ساعت   توسط محمد   |