<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هجران</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/</link>
<description>داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 09:47:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان عمر آدم ها !!!! </title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>زماني که خداوند تقسيم عمر ميکرد به آدم 30 سال ، به خر 30 سال ، به سگ 30سال و به ميمون 30سال عمر داد. &lt;BR&gt;آدم وقتي فهميد عمر خودش با خر و سگ و ميمون يکي است ناراحت شد . اومد پيش خدا اعتراض کرد که چرا طول عمرش با اينکه انسانه با اين حيوانات برابره ؟ خدا بهش گفت : خب بذار باهاشون حرف مي زنيم هر کدوم هر چند سالي که از عمرشونو نخواستند مي ديم به تو . &lt;BR&gt;آمدن به خر گفتن : تو 30سال عمر داري ، خر گفت : خب بايد تو اين 30 سال چيکار کنم ؟ بهش گفتن : بايد بار اين وراون ور ببري آخرم بهت يه غذايي ميدن ، خر گفت : خب اگه اينطوريه من 15 سالش را که اضافيه نمي خوام . &lt;BR&gt;آمدن به سگ گفتن : تو 30سال عمر داري ، سگ گفت : خب من بايد چيکار کنم ؟ گفتن : بايد از اموال ديگران محافظت کني آخرش يه استخواني ميدن بخوري . سگ گفت : اگه اينطوريه منم 15 سالشو نمي خوام . &lt;BR&gt;اومدن به ميمون گفتن : تو هم 30سال عمر داري، ميمون گفت : خب من بايد چيکار کنم ، گفتن : بايد شکلک در بياري آخرش يه موزي بهت ميدن ، ميمون گفت : اگه اينطوريه من 15 سالشو نميخوام . &lt;BR&gt;خدا به آدم گفت : اين 45 سال به عمرت اضافه شد &lt;BR&gt;واسه همينه که آدما تا 30 سالگي زندگي ميکنن!!!!!!!!!!!! !!!!!!! &lt;BR&gt;از 30تا 45 سالگي مثل خر کار ميکنن و از 45 تا 60 سالگي مثل سگ از اموالشون نگه داري ميکنن و از 60 تا 75 سالگي واسه نوه هاشون شکلک در ميارن تا اونا بخندن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 09:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=394</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;نامه ادارى&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نامه رئيس کار گزيني يک اداره به يک کارمند خانم از همان اداره &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به: ژوليت &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شماره نامه: ١٢٣٧٨٠٩ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موضوع : درخواست عشق &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانم ژوليت عزيز، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسيار خرسندم که به آگاهي شما برسانم که اين جانب از تاريخ شنبه ١٤ اکتبر به عشق شما گرفتار شده‌ام. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پيرو ملاقاتي که با هم در تاريخ ١٣ اکتبر در ساعت ٣ بعد از ظهر داشتيم، من خودم را به عنوان يک عاشق سينه چاک به شما تقديم مي‌نمايم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين علاقه نخست به مدت سه ماه به طور آزمايشي خواهد بود و به شرط سازش و تفاهم به صورت عشق دائم در خواهد آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته پس از تکميل دوره آزمايشي، به صورت کارآموزي قابل ادامه خواهد بود و انجام و ارائه ارزيابي اين طرح منوط به ترفيع مقام از عاشق بودن به همسر بودن مي‌باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمامي هزينه‌هاي متحمل شده براي خوردن قهوه و رفتن به گردش از ابتدا به طور مساوي به عهده هر دو طرف مي‌باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لهذا بسته به حسن خلق شما، شايد من سهم بيش تري از هزينه‌ها را به عهده بگيرم و مسلما من به اندازه کافي بلند نظر خواهم بود که بخشي از مخارجي که به حساب شما است را تامين کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدين وسيله تقاضا مي‌کنم ظرف مدت ٣٠ روز از دريافت اين نامه نسبت به ارسال پاسخ مقتضي اقدام فرماييد. در غير اين صورت اين درخواست خود به خود و بدون اخطار لغو خواهد گرديد و اينجانب شخص ديگري را مد نظر قرار خواهم داد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسيار مشعوف خواهم شد در صورتي که خود مايل به قبول اين پيشنهاد نيستيد اين نامه را براي خواهر خود ارسال نماييد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با تقدیم بهترين آرزوها براي شما! پيشاپيش از شما سپاسگزارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارادتمند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رومئو، مدير کار گزيني&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 19:00:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داشتن اميد تازه</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شخصى از خیابان مى‌‌گذشت، از جوانکى‌ که سر راهش بود و گریه مى‌کرد علت ناراحتى‌اش را پرسید: جوانک گفت: « براى‌ رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آن‌ها ایستاده بود اشاره کرد.&lt;BR&gt;آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»&lt;BR&gt;جوانک گفت: چرا و صداى‌ هق‌هق او شدیدتر شد.&lt;BR&gt;مرد که او را با مهربانى نوازش مى‌کرد، ادامه داد: هیچ‌کس صداى تو را نشنید؟&lt;BR&gt;جوانک گریه‌کنان گفت: نه&lt;BR&gt;مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمى‌توانى ‌فریاد بزنى؟&lt;BR&gt;جوانک گفت: نه! و از آن‌جا که مرد لبخند مى‌زد با امید تازه‌اى‌ به او نگاه کرد.&lt;BR&gt;«پس این یکى‌ را هم بى‌خیال شو!» مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش‌ گرفت و با بى‌توجهى به را‌هش ادامه داد و رفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 07:54:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم&lt;BR&gt;از زن و غر زدن روز و شبش آزادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه کسی منتظرم هست که شب برگردم&lt;BR&gt;نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب&lt;BR&gt;نرود از سر ذلت به هوا فریادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”&lt;BR&gt;نکته ای بود که فرمود به من استادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور&lt;BR&gt;چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند&lt;BR&gt;محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن نگیر – از من اگر می شنوی- عاقل باش!&lt;BR&gt;مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم&lt;BR&gt;نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم&lt;BR&gt;نه برای دل هر دختر و زن فرهادم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من&lt;BR&gt;از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 21:15:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=391</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ايرانى ها</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سال ها بچه‌دار نمي‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم  در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌اي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد! چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي‌زدند كه پس چرا اين مردي كه مغازه‌اش را باز نميكنه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 20:27:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;از ديد هركس&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک کشیش او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک یوگيست به او گفت: این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که: خواستن توانستن است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک فرد خوشبين به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 08:11:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;فاصله&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ &lt;BR&gt;شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.&lt;BR&gt;استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ &lt;BR&gt;شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.&lt;BR&gt;سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیش تر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.&lt;BR&gt;سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است .فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.&lt;BR&gt;استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیش تر می‌شود.&lt;BR&gt;سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 09:44:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;كمك معشوق&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>شير نري دلباخته ‏ي آهوي ماده شد.&lt;BR&gt;شير نگران معشوق بود و مي ‏ترسيد بوسيله ‏ي حيوانات ديگر دريده شود.&lt;BR&gt;از دور مواظبش بود.&lt;BR&gt;پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد.&lt;BR&gt;ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.&lt;BR&gt;با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد.&lt;BR&gt;و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد.&lt;BR&gt;نتیجه اخلاقی: هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 08:20:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند اسم زيباي دخترونه و فلسفه اون از دید مردسالارها!</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;این مطلب صرف طنز و خندیدن خوانندگان نوشته شده است و هیچ قصد توهینی به هیچ قشر خاصی ندارد ضمن عذر خواهی شمارا به خواندن آن دعوت می نمایم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- ستاره: شبا مياد بيرون ؛ به همه چشمک ميزنه!!&lt;BR&gt;۲- سحر: دم صبح مياد ؛ معلوم نيست شب قبل کجا بوده !!&lt;BR&gt;۳- سايه: هميشه زير پاته ؛ خيابون و خونه واسش فرقي نداره&lt;BR&gt;۴- هديه: به همه ميده ، اگه نگيريش از دستت رفته!!&lt;BR&gt;۵- راضيه: نيازي به توضيح نداره!&lt;BR&gt;۶- آرزو: همه مي کنن&lt;BR&gt;۷- سيما: تا لختش نکني کاري بهت نداره!&lt;BR&gt;۸- مينا : بايد باهاش ور بري تا خنثاش کني!&lt;BR&gt;۹- عسل: همه مي خوان بخورنش!&lt;BR&gt;۱۰- بهار: تا مياد همه مست مي شن!&lt;BR&gt;۱۱- باران: تا مياد خيست مي کنه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 18:53:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخشش </title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد. &lt;BR&gt;حكايت اين است : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.&lt;BR&gt;شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ». &lt;BR&gt;مرد ثروتمند خنديد و گفت: «به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ». مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم.. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم.آ» &lt;BR&gt;مسيح گفت : آ« بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود. امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند.آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:40:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
