<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هجران</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/</link>
<description>داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 09:52:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>&quot;شان و مقام&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-379.aspx</link>
<description>مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد، دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. &lt;BR&gt;مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. &lt;BR&gt;لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!&lt;BR&gt;دوستش گفت: اين ها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست!&lt;BR&gt;گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:52:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=379</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-379.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;بيمارستان روانى&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-378.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://i16.tinypic.com/6c5flok.jpg&amp;imgrefurl=http://ghavamshow.blogfa.com/post-556.aspx&amp;usg=__MhUOjDmDw9xKwjeb4s04H3QFCnQ=&amp;h=195&amp;w=242&amp;sz=8&amp;hl=fa&amp;start=2&amp;tbnid=j4-I99dfEgPDJM:&amp;tbnh=89&amp;tbnw=110&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25A8%25DB%258C%25D9%2585%25D8%25A7%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25A7%25D9%2586%2B%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25A7%25D9%2586%25DB%258C%26gbv%3D2%26hl%3Dfa&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-BOTTOM: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 110px; HEIGHT: 89px; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-RIGHT: 1px solid&quot; border=2 hspace=10 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:j4-I99dfEgPDJM:http://i16.tinypic.com/6c5flok.jpg&quot; width=110 height=89&gt;&lt;/A&gt;به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چای خورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:46:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=378</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-378.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محکوم!!!</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-377.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 188px; HEIGHT: 102px&quot; border=1 hspace=10 alt=&quot; &quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://mastoor.ir/images/news/mandanyanamandan.jpg&quot; width=200 height=100&gt;روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند، کسی نه شاخه گلی میاورد، نه برایش می خندیدند.&lt;BR&gt;و نه می گریستند .&lt;BR&gt;وقتی رفت، همه آمدند.&lt;BR&gt;برایش دسته گل آوردند.&lt;BR&gt;سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند.&lt;BR&gt;شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 07:47:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=377</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-377.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تام قوی هیکل</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-376.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مایکل، راننده اتوبوس شهری مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن ودر مسیرهمیشگی خود شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده و چند نفر هم سوار شدند. در ایستگاه بعدی، مردی با هیکلی درشت، قیافه ای خشن و رفتاری عجیبسوار اتوبوس شد. مرد قوی هیکل در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: � تام قوی هیکل پولی نمی ده!� و رفت ونشست. مایکل که تقریبا ریز جثه بود و رفتاربسیار ملایمی داشت چیزی نگفت، اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد ومرد قوی هیکل سوار اتوبوس مایکل شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد ... &lt;BR&gt;این اتفاق به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید به نحوی با تام برخورد می کرد. برای این منظور چند کلاس بدنسازی، کاراته وجودو ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. روز موعود وقتی تام قوی هیکل سوار اتوبوس شد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد، مایکل ایستاد، به اوزل زد و فریاد زد: � برای چی؟ &lt;BR&gt;تام با چهره ای متعجب و ترسان گفت: � چون من کارت استفاده رایگان دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;------------ --------- --------- -----&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرح حکایت: پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مساله، ابتدا مطمئن شویم که آیا اصلا مسئله ای وجود دارد یا خیر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 07:34:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=376</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-376.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گروگانگيرى</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-375.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://www.brandonhardy.com/AngelOfFatima.jpg&amp;imgrefurl=http://fatima.blogsky.com/category/cat-11/&amp;usg=__IDW_oGRYFogsaxykupch8WljVbg=&amp;h=450&amp;w=317&amp;sz=44&amp;hl=fa&amp;start=10&amp;tbnid=ARlpaw2YZdYBPM:&amp;tbnh=127&amp;tbnw=89&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D9%2585%25D8%25AC%25D8%25B3%25D9%2585%25D9%2587%2B%25D9%2585%25D8%25B1%25DB%258C%25D9%2585%26gbv%3D2%26hl%3Dfa&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-BOTTOM: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 89px; HEIGHT: 127px; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-RIGHT: 1px solid&quot; border=2 hspace=10 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ARlpaw2YZdYBPM:http://www.brandonhardy.com/AngelOfFatima.jpg&quot; width=89 height=127&gt;&lt;/A&gt;کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو واسه تولدت برات بگيرم؟ بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نامه شماره يک&lt;BR&gt;سلام خداي عزيز &lt;BR&gt;اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي.&lt;BR&gt;دوستدار تو بابي &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نامه شماره دو &lt;BR&gt;سلام خدا&lt;BR&gt;اسم من بابيه و من هميشه سعي کردم که پسر خوبي باشم. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.&lt;BR&gt;بابي &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پاره اش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نامه شماره سه &lt;BR&gt;سلام خدا&lt;BR&gt;اسم من بابي هست. درسته که من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم که بچه خوبي باشم.&lt;BR&gt;بابي &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش. بابي رفت کليسا. کمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اون جا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت (دزديد) و از کليسا فرار کرد. بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نامه شماره چهار &lt;BR&gt;سلام خدا&lt;BR&gt;مامانت پيش منه. اگه مي خواييش واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده!!!&lt;BR&gt;بابي&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 09:04:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=375</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-375.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;حلق نهنگ&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-374.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. &lt;BR&gt;معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اینکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.  &lt;BR&gt;دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟  &lt;BR&gt;معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. &lt;BR&gt;دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم. &lt;BR&gt;معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟  &lt;BR&gt;دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 11:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=374</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-374.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زود قضاوت نكنيد...!</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-373.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: &quot;پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند.&quot;  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناگهان پسر دوباره فریاد زد: &quot; پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.&quot; زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:&quot; پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: &quot;‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد مسن گفت: &quot; ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 03:22:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=373</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-373.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخوانیم و عبرت بگیریم</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-372.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://7bna.com/up/uploads/5ba5b90351.jpg&amp;imgrefurl=http://www.bas-qana.net/vb/showthread.php%3Ft%3D7762&amp;usg=__pJMMOWqGmW3WATut3KUhOUQBvz0=&amp;h=338&amp;w=500&amp;sz=59&amp;hl=fa&amp;start=19&amp;tbnid=-dBQYHnjJnz3LM:&amp;tbnh=88&amp;tbnw=130&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25B4%25D8%25AF%25D8%25A7%25D8%25AF%2B%25D8%25A8%25D9%2586%2B%25D8%25B9%25D8%25A7%25D8%25AF%26gbv%3D2%26hl%3Dfa&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-BOTTOM: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 130px; HEIGHT: 88px; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-RIGHT: 1px solid&quot; border=2 hspace=10 alt=&quot;بنا شداد&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:-dBQYHnjJnz3LM:http://7bna.com/up/uploads/5ba5b90351.jpg&quot; width=130 height=88&gt;&lt;/A&gt;روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.&lt;BR&gt;2- هنگامی که &lt;STRONG&gt;شداد بن عاد&lt;/STRONG&gt; سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.&lt;BR&gt;در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 08:55:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=372</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-372.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه داستان کوتاه</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-371.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;عكس يادگارى&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوييد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;بى مغز&quot;&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه‌ها گفتند: بله  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.  &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;شيرينى&quot;&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 08:48:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=371</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-371.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;حاصل عمر گابريل گارسيا ماركز&quot;</title>
<link>http://hejran11.blogfa.com/post-370.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranelectshop.com/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 119px; HEIGHT: 124px&quot; height=324 alt=http://www.iranelectshop.com hspace=10 src=&quot;http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2077/13li.jpg&quot; width=338 align=left vspace=5 border=0&gt;&lt;/A&gt;در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.&lt;BR&gt;در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.&lt;BR&gt;در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.&lt;BR&gt;در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.&lt;BR&gt;در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.&lt;BR&gt;در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این  است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.&lt;BR&gt;در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.&lt;BR&gt;در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.&lt;BR&gt;در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.&lt;BR&gt;در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.&lt;BR&gt;در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.&lt;BR&gt;در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.&lt;BR&gt;در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.&lt;BR&gt;در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 16:30:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejran11&amp;postid=370</comments>
<dc:creator>hejran11</dc:creator>
<guid>http://hejran11.blogfa.com/post-370.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
