تبليغاتX
هجران
داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهايیت کوتاه باشد، و پس از تنهايیت، نفرت از کسی نیابی .آرزومندم که این گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نا دوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمايی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .چرا که به این طریق احساس زیبايی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با رويیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط محمد   | 

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد، دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم.
لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اين ها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست!
گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط محمد   | 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چای خورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
...
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط محمد   | 

 روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند، کسی نه شاخه گلی میاورد، نه برایش می خندیدند.
و نه می گریستند .
وقتی رفت، همه آمدند.
برایش دسته گل آوردند.
سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند.
شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط محمد   | 

مایکل، راننده اتوبوس شهری مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن ودر مسیرهمیشگی خود شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده و چند نفر هم سوار شدند. در ایستگاه بعدی، مردی با هیکلی درشت، قیافه ای خشن و رفتاری عجیبسوار اتوبوس شد. مرد قوی هیکل در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: � تام قوی هیکل پولی نمی ده!� و رفت ونشست. مایکل که تقریبا ریز جثه بود و رفتاربسیار ملایمی داشت چیزی نگفت، اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد ومرد قوی هیکل سوار اتوبوس مایکل شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد ...
این اتفاق به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید به نحوی با تام برخورد می کرد. برای این منظور چند کلاس بدنسازی، کاراته وجودو ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. روز موعود وقتی تام قوی هیکل سوار اتوبوس شد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد، مایکل ایستاد، به اوزل زد و فریاد زد: � برای چی؟
تام با چهره ای متعجب و ترسان گفت: � چون من کارت استفاده رایگان دارم.

------------ --------- --------- -----

شرح حکایت: پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مساله، ابتدا مطمئن شویم که آیا اصلا مسئله ای وجود دارد یا خیر.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط محمد   |