- سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد: به اين ترتيب به نظر، كارمند سخت كوشي ميرسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دست خالي اين طرف و آن طرف ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه «روزنامه» زير بغل دارند اين است كه از زير كار در ميروند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش ميكنند.
هنر آن است كه بيهياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست.
شهيد دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در جنوب تهران متولد شد. پس از تحصيل در دبيرستانهاي البرز و دارالفنون وارد دانشكده فني الكترومكانيك و به عنوان شاگرد اول فارغالتحصيل شد.
ايشان علاقه شديدي به مسائل مذهبي داشت و از 15 سالگي در درس تفسير آيتا.... طالقاني و دروس منطق و فلسفه شهيد مطهري شركت ميكرد. به هنگام تحصيل در دانشكده فني از اعضاي فعال انجمن اسلامي دانشجويان بود و در جريانات ملي شدن صنعت نفت و مبارزات آن فعالانه شركت جست.
در سال 1332 ه.ش با استفاده از بورس تحصيلي دانشجويان ممتاز، جهت ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و در دانشگاه كاليفرنيا تحصيلات خود را طي كرد. در همان دانشكده، انجمن اسلامي دانشجويان را بنا نهاد و وقتي كه رژيم شاه از فعاليت هاي اسلامي او در آمريكا مطلع شد بورس وي را قطع كرد.
رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟ كارمند: بله! رئيس: خوب است. چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مي خواهد شما را ببيند.
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: «معني اين چيست؟ شما 200 دلار كم تر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.» رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيش تر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.» كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.»
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چند مليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.» صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟» كارمند تازه وارد گفت: «نه» صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.» مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.» مدير اجرايي گفت: «نه» كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
مدير و 10 نفر از كاركنانش از طناب بال گردي كه در صدد نجات آن ها بود، آويزان بودند. طناب آن قدر محكم نبود كه بتواند وزن هر يازده نفر را تحمل كند. كمك خلبان با بلندگوي دستي از آن ها خواست كه يك نفرشان داوطلب شود و طناب را رها كند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر كسي حاضر نبود داوطلب شود. در اين هنگام، مدير گفت كه حاضر است طناب را رها كند ولي دلش مي خواهد براي آخرين بار براي كاركنان سخنراني كند. او گفت: چون كاركنان حاضرند براي سازمان دست به هر كاري بزنند و چون كاركنان خانواده خود را دوست دارند و درمورد هزينه هاي افراد خانواده هيچ گله و شكايتي ندارند و بدون هيچ گونه چشمداشتي پس از خاتمه ساعت كار در اداره مي مانند من براي نجات جان آنان طناب را رها خواهم كرد! به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسين برانگيز مدير، كاركنان كه به وجد آمده بودند شروع كردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاري از مدير!!
روزي مدير يكي از شركت هاي بزرگ در حالي كه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه مي كرد. جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.» مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يك جا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.» جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.» شرح حكايت: برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آن ها را نمي شناسند. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آن ها گرفته و اجرا مي كنند.
ضمن تاکید بر درستی اقدام خود اعلام می کنیم که از امروز کمپین توابین از میرحسین موسوی را کلید زده و در حمایت از محمود احمدی نژاد به فعالیت خواهیم پرداخت.لذا از تمامی تشنگان حقیقت وپولاد مردانی که به صداقت وآرمان های بالای امام(ره) می اندیشند دعوت می کنیم که به ما پیوسته و ندامت خود را با فعالیت درانتخاب مردی که درراه آرمانهای امام از هیچ فشاری هراس ندارد، بپیوندند.
ادامه مطلب
يکي بود يکي نبود. يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتي خدا يه داداش کوچولوي خوشگل به پسر کوچولوي قصه ي ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت. پسر کوچولو هي به مامان و باباش اصرار مي کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش ميترسيدن که پسرشون حسودي کنه و يه بلايي سر داداش کوچولوش بياره. اصرارهاي پسر کوچولوي قصه اون قدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد… خم شد روي سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدي! به من مي گي قيافه ي خدا چه شکليه؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟!!!
شعر «قادر طراوتپور» در حمايت از احمدينژاد
مردي را بر صليب ميكنند، به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
«اينجا انتخابات است
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بيكرانه
مردي را بر صليب ميكنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زدهاند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار رفتن مردي
متن بيانيه و اسامي صادر كنندگان آن به اين شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
جناب آقاي دكتر احمدي نژاد
انتظار ميرفت در بخش فرهنگ و هنر به موفقيتهاي چشمگير دست يابيد كه ميسر نشد.
موانع نهادينه بودند و گلوگاهها در اختيار تشكلهاي نامريي و سايه.
ميدانيم موانع را شناسايي كردهايد و اطمينان داريم كه شجاعت شما موانع را هموار، و گلوگاهها را آزاد مينمايد.
ما به شما رأي ميدهيم:
اندکی صبر سحر نزدیک است
به گزارش رجانیوز، احمدینژاد در این مناظره با طرح مسائل مبنایی، تناقضات رفتاری و گفتاری رقیب و طرح پرسشها و برخی مصادیق مفاسد اقتصادی، عملاً برنامه طراحی شده از سوی ستاد موسوی در زمینه خودداری از دیالوگ با احمدینژاد و بیان مطالب از پیش آماده شده را تا حد زیادی تحتالشعاع قرار داد.
صدای لرزان موسوی در ابتدای مناظره و در دست گرفتن فضای مناظره توسط احمدینژاد با اشاره به سوابق عملکردی موسوی و هاشمی و خاتمی به عنوان حامیان اصلی وی و افشای بخشهایی از مفاسد اقتصادی و عوامل آنها با ذکر نام، موجب شده است تعداد زیادی از هواداران میرحسین پس از پایان مناظره نسبت به کاندیداهای مورد حمایت خود به صورت جدی دچار تردید شدهاند.
اما در حالی که مناظره این دو کاندیدا، دقایقی پس از نیمه شب پایان یافت، سونامی تودهها در حمایت از موج فسادستیزانه احمدینژاد از همان دقایق آغاز شد و جمع زیادی در تهران و شهرستانها با حضور در خیابانها و سردادن بانگ الله اکبر و شعارهای انقلابی، حمایت خود را از احمدینژاد اعلام کردند.
گفته میشود تصاویر و پوسترهای محدود موجود از دکتر احمدینژاد از صبح امروز در شهرستانها کمیاب شده و مردم تمایل زیادی برای نصب این پوسترها بر روی درب یا شیشههای خانه، مغازه و اتومبیل خود نشان دادهاند.
همزمان با این موج مردمی، برخی مخالفان احمدینژاد که احتمالاً از عمل کردن وی به وعدهی خود و افشای برخی مفسدان اقتصادی در قالب سونامی فسادستیزی به شدت نگران شدهاند، بلافاصله اقدام به انتساب رفتار غیراخلاقی به وی کردهاند.
این در حالی است که افشای جزئیات بیشتری از مفسدان اقتصادی و بازپس گرفتن بیتالمال مطالبهی جدی مردم از رئیسجمهور است و بنا بر آیه کریمهی قرآن: لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم، "خداوند علنى كردن سخن در بارهى بدى [ديگران] را دوست ندارد مگر كسى كه بر او ستم رفته باشد".
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی. خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست، فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن؛ حتی اگر اندکی و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.
شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند، تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیش تری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید: " آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است، تمام عمر همنشین باشی!؟" مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد: "من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالیم بهتر شد، اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!"
شیوانا سری تکان داد و گفت: "متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد، بخشی از وجود او می فهمد که قادر به این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطرافت هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از تو فاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت، همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی، فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است و در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند. تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی!
اگر آن ها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آن ها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف، حتی برای امتحان هم نمی رفتند!"
خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم؟ نادرشاه گفت: اینجا نیامده ایم پی تخت و تاج، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید.
هشتصد مزدور اشرف، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند. نادر رو به آن ها کرد و گفت: چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید؟! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید؟ مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم .از میان سپاه ایران فریادی برخاست که ما همه نادریم! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند ." ما همه نادریم"! و به سخن ارد بزرگ: کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند
داشتم رانندگی می کردم که موبایلم زنگ خورد. گفتم:
- الو... بفرمائید. چرا حرف نمی زنید؟
فقط فوت کرد!
گفتم:
- اگر زشتی یه فوت کن و اگر خوشگلی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد.
گفتم:
- اگر اهل قرار نیستی یه فوت کن و اگر هستی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد.
گفتم:
- من فردا می خواهم بروم رستوران شاندیز. اگر ساعت دوازده نمی توانی بیايی یک فوت کن و اگر می توانی بیايی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد.
با خوشحالی گوشی را قطع کردم. فردا صبح حسابی به خودم رسیدم. دوش گرفتم، لباس شیک پوشیدم و بهترین اودکلن را زدم. در پوست خودم نمی گنجیدم. همه فکرم به قرار امروز بودم.
داشتم از خانه خارج می شدم که زنم صدام کرد و گفت:
- عزیزم! ناهار میايی خانه؟ اگر نمیای یک فوت کن. اگر میايی دوتا فوت کن.
بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: "کافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی، تا همان يك كار تو را برهاند. خوب فكر كن." مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می زد. عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد، تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند. اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آن ها را به پايين هل داد.
در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت. آنگاه شنيد كه ملكه می گويد: "شرم آور است كه خودخواهی تو، همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد."
1. سرمايهگذاري انساني
انتخابات سرمايهگذارى عظيم ملت ايران است؛ مثل اينكه شما سرمايهى سنگين و عظيمى را در بانك ميگذاريد، بانك با آن كار ميكند و شما از سودش استفاده ميكنيد؛ انتخابات يك چنين چيزى است. ملت ايران سرمايهگذارى عظيمى را ميكند، سپردهگذارى بزرگى را انجام ميدهد و سود آن را ميبرد. آراء يكايك شما مردم سهمى است از همان سرمايهگذارى و سپردهگذارى. هر رأيى كه شما در صندوق مىاندازيد، مثل اين است كه يك بخشى از پول آن سپرده را داريد تأمين ميكنيد. يك رأى هم اهميت دارد. هرچه انتخابات پرشورتر باشد، عظمت ملت ايران بيشتر در چشم مخالفان و دشمنانش ديده خواهد شد؛ براى ملت ايران حرمت بيشترى خواهند گذاشت؛ دوستان شما هم در دنيا خوشحال ميشوند. عظمت ملت ايران را حضور مردم در انتخابات نشان ميدهد.
بيانات در جمع زائران و مجاوران حضرت امام رضا (ع) 1/1/1388
زماني که فيض کاشاني در قمصر کاشان زندگي مي کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزي را به عنوان ميهمان نزد او در قمصر به سر مي برد.
در همان ايام در قمصر، جواني به خواستگاري دختري رفت. والدين دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد براي ديدن عروس به خانه عروس بيايد و نه عروس حق دارد به بيرون خانه برود.
از اين رو، عروس و داماد که عاشق و شيداي همديگر بودند و مي خواستند همديگر را ببينند، به فکر چهره اي افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدين عروس متوجه بشوند. لذا عروس حيله اي زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام مي آيم و تو هم داخل کوچه بيا، همديگر را ببينيم.
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان مي داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشين عروس خانم بود و مدام اين جملات را مي خواند:
اومدي به پشت بوندي اومدي فرش و تکوندي
اومدي گردي نبوندي اومدي خودت و نشوندي
در اين حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور مي کرد و اين ماجرا را ديد و شروع به گريه کردن کرد. او يک شبانه روز بلند گريه مي کرد تا اين که فيض کاشاني از او پرسيد:
چرا اين گونه گريه مي کني؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسري را ديدم که با معشوقه خود با خوشحالي سخن مي گفت. گريه من از اين جهت است که اين همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خداي متعال مي دانم اما هنوز با اين حال و صفايي که اين پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خداي خود چنين سخن بگويم. لذا به حال خود گريه مي کنم.
مردي چهار پسر داشت. آن ها را به ترتيب به سراغ يک درخت گلابي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود. پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آن ها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند، درخت را توصيف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده. پسر دوم گفت: نه. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن. پسر سوم گفت: نه. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين و باشکوه ترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نمي توانيد درباره يک درخت يا يک انسان بر اساس يک فصل قضاوت کنيد. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد، فقط در انتها نمايان مي شود. وقتي همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در "زمستان" تسليم شويد، اميد شکوفايي "بهار"، زيبايي "تابستان" و باروري "پاييز" را از کف داده ايد!
مبادا بگذاريد درد و رنج يک فصل زيبايي و شادي تمام فصل هاي ديگر را نابود کند! زندگي را فقط با فصل هاي دشوارش نبين؛ در راه هاي سخت پايداري کن، لحظه هاي بهتر بالاخره از راه مي رسند!
يكى در پيش بزرگى از فقر خود شكايت می كرد و سخت می ناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می کنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز.
بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش تر و خوشبخت تر از بسيارى از انسان هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده اند، بسیار بیش تر از آن است كه ديگران را داده اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيشترى هستى؟!
حجتالاسلام غلامی، از اعضای سابق دفتر حضرت آیتالله بهجت ره نقل کردند: «روزی شهرام جزایری، بر اساس ارتباطهایی که ایجاد کرده بود
از فرزند آیتالله بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتی این جریان به اطلاع حضرت آیتالله بهجت رسید وی مخالفت کرد»
شهرام جزایری با طرح ترفندی، روزی به مقابل مسجد حضرت آیت الله بهجت در قم می رود تا وقتی که حضرت آقا از نماز فارغ می شوند، از فرصت استفاده کند و وارد دفتر یا منزل آقا شود و ملاقاتی انجام دهد. به همین منظور بیرون مسجد منتظر میماند تا نماز تمام شود و آقا از مسجد بیرون بیایند.
حضرت آیت الله بهجت همیشه سرشان پایین بود و به کسی نگاه نمیکردند . وقتی از مسجد خارج شدند، یکی از دوستان و نزدیکان شهرام جزایری به آیت الله بهجت نزدیک شد و به آقا گفت: حضرت آیت الله؛ آقای شهرام جزایری از تجار خیـّر تهران هستند و فعالیتهای خیریه فراوانی انجام میدهند و برای عرض ارادت و دستبوسی خدمت رسیدهاند، در این هنگام آقا سر مبارک را بالاگرفتند و به شهرام جزایری نگاهی کردند و فرمودند: «برو و از کارهای خیری که انجام داده ای توبه کن!».
اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...