تبليغاتX
هجران
داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند. بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت.
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

  «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاى ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است!
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم!
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

اميدوارم حالتان خوب باشد.شايد الان كه اين نامه را مي‌خواني ميهمان و يا ميزبان يكي از حضرات معصومين عليهم السلام باشي. نمي دانم. خوش به حالت. به هر حال اميدوارم هر جا كه هستي شاد و سلامت باشيد اگر چه بعيد مي دانم با آن چه اين روزها در حال رخ دادن است و تو از آن آگاه هستي حال خوب و خوشي داشته باشي.

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

كساني كه بنا دارند در رأي دادن و يا انتخاب شدن، شركت نمايند، بايد متذكر باشند، كه كساني حق انتخاب شدن و امين مردم با ايمان در مورد دين و دنيا بودن را دارند، كه از رجال با عقل كامل كافي و ايمان كامل از شيعه اثنا عشريه و با علم به مسائل شرعيه در شخصيات و اجتماعيات و با شجاعت باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

پس کيمياي سعادت، ياد خداست، و او محرّک عضلات به سوي موجبات سعادت مطلقه است؛ و توسل به وسائط استفاضه از منبع خيرات، به واسطه وسائل مقرره خودش است. بايد اهتدا به هدايات آنها نماييم و رهروي به رهبري آنها نماييم تا کامياب شويم.

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی
دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی
چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

یکی از بزرگان نجف که اصالتا ایرانی است می فرمودند: من در نجف با شخصی ازدواج کردم و در فصل تابستان برای زیارت و ملاقات اقوام و خویشان عازم ایران شدیم و پس از زیارت حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا(ع) عازم وطن خود که نزدیک مشهد بود گردیدیم. آب و هوای آنجا به همسر من نساخت و مریض شد. روز به روز مرضش شدت پیدا کرد و هر چه معالجه کردیم فایده ای نداشت و مشرف به مرگ شد. من در بالین او بودم، بسیار پریشان شدم ودیدم عیال من در این لحظه فوت می کند و باید تنها به نجف برگردم ودر پیش پدر و مادرش خجل و شرمنده گردم و انها بگویند: دختر نوعروس ما را برد و در آنجا دفن کرد و خودش برگشت. حالا تشویش و اضطراب عجیبی در من پیدا شد. فورا در اتاق مجاور ایستادم و دو رکعت نماز خواندم و توسل به امام زمان(عج) پیدا کردم و عرض نمودم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاى موسوى نخست وزير محترم
نـامـه اسـتـعـفـاى شـمـا بـاعـث تـعـجـب شـد، حـق اين بود كه اگر تصميم بدين كار داشتيد لااقـل مـن و يـا مسوولين رده بالاى نظام را در جريان مى گذاشتيد. در زمانى كه مردم حزب الله براى يارى اسلام ، فرزندان خود را به قربانگاه مى برند، چه وقت گله و استعفا است ! شما در سنگر نخست وزيرى در چارچوب اسلام و قانون اساسى به خدمت خود ادامه دهيد، در صـورتـى كـه نـسـبـت بـه بـعـضـى از وزرا بـه تـوافـق نـمـى رسـيـد، چـون گـذشـتـه عـمـل مـى شـود. ايـن حـق قـانـونـى مـجـلس اسـت كـه بـه هـر وزيـرى كـه مايل بود راى دهد.
تـعـزيـرات از ايـن پـس در اختيار مجمع تشخيص مصلحت است كه اگر صلاح بداند به هر مـيـزان كـه مـايـل بـاشد در اختيار دولت قرار خواهد داد. همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند.
مـردم مـا از ايـن گـونـه مـسـايـل در طول انقلاب زياد ديده اند، اين حركات هيچ تاثيرى در خـطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت . از آن جا كه من به شما علاقه مندم انشاءالله عندالملاقات مسايلى است كه گوشزد مى نمايم .

والسلام
روح الله الموسوى الخمينى
تاريخ : 17/6/67

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

معادله ۱
انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
و بنابراین
انسان - تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه
 

معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
مرد - درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

 

معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
و بنابراین
زن - خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

 

نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

به نقل از امضامحفوظ

هوالمحبوب
آقای كروبی نامه شما را به آقای شریعتمداری خواندم گذشته از مسائل فقهی كه در بضاعت من نیست پاسخگویی به آن ، شما مطالبی را گفتید كه بنده بر خود واجب می دانم به عنوان یكی از مخالفان شما به گوش دیگران برسانم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.

شرح حكایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، قیمت كم‌تر و ترویج، كسب و كار �گدایی� خود را رونق می‌بخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل می‌كند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌كند كه به او پول بدهند .
اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

چرا اگر فرض کنیم احمدی نژاد برای بار دوم نتواند اعتماد مردم ایران را بدست آورد باز هم در خاطره ها جاودانه خواهد ماند؟؟

 

ادامه مطلبوبخون بدنیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

ادامه یادت نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک­ترین داروخانه رفت تا دارو­های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می­شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت تاریک می­شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن. در همین لحظه مردی ژولیده با لباس­های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه­ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

 پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند.

وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد، تا پدر را بلند كند ولي نتوانست.
با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم...

بيست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند.
پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان...!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا را برانگيخت. بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم، چه مي كني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت: آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد! فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد، بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيز توجه نكردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست كجا بود؟ همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه مي كرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

حاتم اصمّ از زاهدان و عارفان وارسته عصر خود بود و با همه موقعیتى که در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در کمال سختى و دشوارى به سر مى برد ، ولى اعتماد و توکّل فوق العاده اى به حضرت حق داشت .
شبى با دوستانش ، سخن از حج و زیارت کعبه به میان آوردند ، شوق زیارت و عشق به کعبه و رفتن به محلّى که پیامبران خدا در آنجا پیشانى عبادت به خاک ساییده بودند ، دلش را تسخیر و قلبش را دریایى از اشتیاق کرد .

ادامه داستان درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

 دست عاطفه در دستم بود، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسورانه از بالای سرسره پایین می آمد، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیش تر می شد، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم. اون که چیزی کم نداشت، چرا باید آنقدر ترسو بار می آمد؟
نمی دانستم پدر و مادر آن بچه چه کسانی بودند، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادربود، تا فقط کمی از جسارت آن ها را به ارث می برد. از آن جا دور شدیم، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دست های کوچکش پدر معلول و مادر نابینایش را هدایت می کرد.
و این بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد، عاشقانه عاطفه را بغل کردم و خدا را به خاطر کارهای عجیب ولی زیبایش شکر کردم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

حسين شريعتمداري، در جوابيه‌اي تحت عنوان "آقاى كروبى شما را چه مى‌شود "به اظهارات روز گذشته دبيركل حزب اعتماد ملي پاسخ داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

1 - سیگار كشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدید كسب كنید .
۲ – وقتی سیگار بكشین یه سرفه هایی میكنین به خدا همچین سر جیگرتون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد .

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي كرد. رفتن و ردپاي آن را و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه لاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند .سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

Three things in life that are never certain.
سه چيز در زندگي پايدار نيستند.

-Dreams
روياها

-Success
موفقيت ها

-Fortune
شانس


Three things in life that,one gone never come back.
سه چيز در زندگي قابل برگشت نيستند.

-Time
زمان

-Words
کلمات

-Opportunity
موقعيت


Three things in life that can destroy a man/woman.
سه چيز در زندگي انسان را خراب مي کنند.

-Alcohl
الکل

-Pride
غرور

-Anger
عصبانيت


Three things that make a man/woman
سه چيز انسانها رو مي سازند.

-Hard work
کار سخت

-Sincerity
صدق و صفا

-Commitment
تعهد


Three things in life that are most valuable.
سه چيز د زندگي خيلي با ارزش هستند.

-Love
عشق

-Self-confidence
اعتماد به نفس

-Friends
دوستان


Three things in life that may never be lost.
سه چيز در زندگي هستند که نبايد از بين بروند.

-Peace
آرامش

-Hope
اميد

-Honesty
صداقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

1 - اگر در خانواده پدری و زندگی مجردی خود ، مسئولیت كاری را به عهده نمی گیرید یا در مسئولیت محوله تعلل می ورزید. ( تنبلی و بی مسئولیتی)

2 – اگر با پدر، مادر، برادر و خواهر خود (‌كه به نظر شما غیر منطقی بوده یا اخلاق دلخواه شما را ندارند) ارتباط سازنده و راضی كننده ندارید و نتوانسته اید تعامل قابل قبولی ایجاد نمائید. (عدم تعامل و ارتباط اجتماعی صحیح با دیگران)

3 – اگر در زندگی ، مرتب شغل خود را عوض كرده اید، با دوستان زیادی به خاطر مشكلاتی قطع رابطه نموده اید، رشته تحصیلی خود را تغییر داده  یا ترك تحصیل كرده اید، علائق خود را نیمه كاره رها كرده اید و ثبات فكری ، احساسی و رفتاری ندارید.( عدم ثبات فكری، احساسی و رفتاری)

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.
نانسى آستور (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

گاه آرزو می کنم،

If Only You Could Be Me

می توانستی چند صباحی چون من باشی ... 

       For a Moment …Sometimes I wish. You could step into my shoes. For just a little while

 بیندیشی به آن چیز که من می اندیشم؛

  To think what I think;

ببینی آن چه من می بینم؛

   To see what I see

ادامه مطلبم وقت داشتی بخون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه. در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت: فرگون خانم! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟ بانوی اول ایران پاسخ داد: ایرانی خدمتکار نمی شناسم! آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟! فرگون زیبا گفت: من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آن ها را به خدمت بگیرم. زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیش تری به آن ها نرسد. زن دیگری می پرسد: مگر پیش تر چه آسیبی دیده اند؟  فرگون زیبا می گوید دوری! دوری از شهر و دیارشان! این بزرگ ترین آسیب است. آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند. به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )): نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. "
فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست." گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. "
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

سال کهنه با همه ي خوشي ها و غم هايش چون يلداي سرد و خونين غزه به پايان رسيد و تو نيامدي. سال جديد آمده اما تو نيامدي. درختان از حرمت گرم نفست زنده شدند، شکوفه دادند و تو باز هم نيامدي. بابا جزء افسانه ها و اسطوره ها شد و چشمش پشت پنجره ي آسايشگاه اعصاب و روان جانبازان خشک شد و تو از هم نيامدي. غريو خسته ي دختر همسايه در ميان شادي و هياهوي عيدمان گم شد و تو باز هم نيامدي. صبر و انتظار در خانه ي سالمندان روزگار پير شدند و از دوري تو دق کردند و تو باز هم نيامدي. يوسف و زليخا از صفحه ي تلويزيون پاک شدند و پوسترهايشان از مد رفت و باز هم نيامدي، و تو باز هم نيامدي.

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

هنوز چند ماه از تشبيه كردن ميرحسين موسوي به "هندوانه سر بسته " از سوي ابطحي، نمي‌گذرد كه آخرين نخست وزير كشورمان ـ يا همان هندوانه سربسته البته به باور ابطحي ـ زودتر از آنچه فكر مي‌كرديم، اسرار خود هويدا كرد.

ادامه مطلبو نخونده نرو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

ميرحسين موسوي در سفر آخر هفته گذشته خود به مشهد مقدس با برخي علماي اين شهر نيز ديدار كرد اما شايد مهم‌ترين ديدار وي با آيت‌الله زنجاني از مراجع تقليد بود.
اما پس از آنكه آيت‌الله زنجاني از انتشار اخباري مبني بر ادعاي حمايت كامل وي از ميرحسين آگاه مي‌شود، ضمن ابراز ناراحتي از اينگونه بداخلاقي‌هاي سياسي تأكيد مي‌كند كه بايد با انتشار پيامي در تقدير از رفتار عزتمندانه رئيس‌جمهوري اسلامي ايران در مقابل كفار در اجلاس ژنو، مكر مكاران را به خودشان بازگرداند.
برپايه اين خبر، اين مرجع تقليد در پيامي خطاب به دكتر احمدي‌نژاد، از سخنراني رياست جمهوري اسلامي ايران در اين اجلاس تقدير و تشكر كرد.
در اين پيام آمده است: "جناب آقاي دكتر احمدي نژاد رياست محترم جمهوري اسلامي ايران
تصوير سخنراني مستدل و كوبنده شما را در كنفرانس ضد نژادپرستي ژنو ديدم. از اينكه با جسارت ستودني صهيونيستها را به چالش كشيديد تشكر و قدرداني مي نمايم و اميدوارم اين شيوه مرضيه جنابعالي الگويي براي سران كشورهاي اسلامي باشد. از خداوند متعال توفيقات جنابعالي و عزت اسلام و مسلمين را مسئلت مي‌نمايم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

«جمعي از دانشجويان مستقل دانشگاه هاي ايران» خاطراتي از محمود احمدي نژاد را گردآوري کردند. اين خاطرات که در 250 بند تنظيم شده، از سوي «رجانيوز» سايت حامي دولت با عنوان «فرزند ملت» منتشر شده است.

بنا بر اين گزارش اين خاطرات طي گفت وگوي دانشجويان با وزرا، منشي و راننده احمدي نژاد در زمان شهرداري و معاونان و مسوولان دفتري احمدي نژاد گردآوري شده است. بخشي از اين روايات را در زير مي خوانيد.

احمدي نژاد شاعر
- از سفر استاني مشهد برمي گشتيم. وقت پياده شدن از هواپيما، دکتر احمدي نژاد چند ورق کاغذ به من داد تا نگه دارم. روي کاغذها دست خط دکتر بود. اشعار زيبايي سروده بود. برايم جالب بود که دکتر شعر هم مي گويد.

ادامه مطلبوبخون جالبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

مادر به تو گفت (در پشت تلفن) كه من كار پيدا كرده‌ام. اين چنين نيست؛ من زندگي يافته‌ام. عشق خميني بزرگ و عظمت فرهنگي آن چه مي‌گويد، مرا آن چنان شيفته‌ي خود ساخته است كه نمي‌توانم جز به حكمتي كه در حال تدوين آن هستيم بينديشم

يكي از برادران «شهيد سيد مرتضي آويني» ديربازي است كه در ايالات متحده آمريكا سكونت دارد.آن چه خواهيد خواند متن تخليص شده يكي از نامه هاي مرتضي به اين برادر است.براي دريافت متن كامل اين نامه با سيد محمد آويني تماس گرفتيم.ابتدا قول مساعد داد اما زماني كه براي پيگيري اين قول دوباره مزاحم ايشان شديم ، با اين جمله ساده كه «پيدا نشد» اميدمان نا اميد شد و به ناچار به همين متن كوتاه شده و ناقص بسنده كنيم. اميد آن كه روزي تمامي آثار آن فرزانه بي بديل از سد گزينش نزديكان و منسوبين ايشان به سلامت بگذرد و در دسترس عموم قرار گيرد.

باقیشو تو ادامه مطلب بخونین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

علي اكبر قربان شيرودي، در دي ماه 1334 در روستاي بالا شيرود تنكابن در استان مازندران به دنيا آمد.
بعد از اتمام دوره ابتدايي و كسب رتبه شاگرد اولي، به دليل نبود دبيرستان در روستاي بالاشيرود در دبيرستان شيرود در شش كيلومتري محل سكونتش ادامه تحصيل داد. وي كه از مشكلات مالي خانواده مطلع بود از طريق كارگري و كشاورزي به پدرش كمك مي‌كرد.
علي اكبر در سال آخر دبيرستان جهت يافتن كار به تهران آمد و در كنار كار به ادامه تحصيل پرداخت. در سال 1350 با افكار و مبارزات امام خميني(ره) آشنا شد و شروع به مطالعه معارف و كتاب‌هاي اديان مختلف همچنين كتب فلسفي و سياسي از جمله نوشته‌هاي استاد شهيد مرتضي مطهري كرد.
او در سال 1351 وارد دوره مقدماتي خلباني شد و پس از مدتي براي گذراندن دوره كامل به پادگان هوانيروز اصفهان منتقل شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

سپاه ابرهه در هم شکست

 

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

دختران 2 دسته اند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)
با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)
کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر)

ادامه مطلب...جالبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم !
با من ازدواج می‌کنی؟

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

قسمت دوم

آرایش عروس ( بزک عروس )

پس از پایان استحمام عروس را با ساز و ذهل به خانه می آوردند و در این هنگام مشاطه ای که از قبل فراخوانده شده بود شروع به آرایش عروس می کرد .
آرایش های گذشتگان در فرهنگ های فارسی تحت عنوان ( هر هفت ) معرفی شده است و هر هفت یعنی لوازم آرایش زنانه که در قدیم عبارت بود از هفت چیز : سرخاب ، سفیدآب ، حنا ، وسمه ، سرمه ، زرک ، غالیه و خال ، بنابراین هر هفت کردن به معنی آرایش کردن است و مترادف آن نیز همان اصطلاح هفت قلم آرایش کردن می باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   | 

با سلام خدمت همه خوانندگان و دوستان عزیز

با تو جه به اینکه امروزه مسئله طلاق در جامعه ما بیداد می کند و نیز ازدواج جوانان با مشکلاتی همراه شده و معضلاتی را در برداشته مخصوصا دختران از این قصه رنج می برند و ایران تبدیل به صادر کننده ترشی اون هم از نوع لیته به کشورهای مختلف و دورافتاده شده است مطلبی را در دوقسمت در همین زمینه برای بررسی این معضل نگاشته می شود و این مطلب به درخواست دوستان خوبم که آن ها به نوعی از همین معضل رنج می برند  انتشار می یابد.

و اما بشنوید در ادامه مطلب

نظرخواهی هم فعاله نظر بده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد   |