تبليغاتX
هجران
داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

گفتم خوابم نمیبره
دکتره گفت : به مشکلات فکر نکن ؛‌ چشماتو ببند ؛ اونوقت خوابت میبره
اما خودش هم میدونست این حرفا الکیه

دیروز یه پری مهربون اومد و گفت :
حرفای دکتره را بیخیال شو ؛ چشماتو وا کن و فقط به مشکلات فکر کن.
یا دیوونه میشی یا مشکلات را حل میکنی یا از فکر کردن به مشکلات خسته میشی
در هر سه صورت خوابت میبره !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/65632_resize.jpg

واقعا معجزه میکند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

سوسياليسم: دو گاو داريد. يکي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد.

کمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريک کند.

فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد.

ادامه مطلب.........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

وقتی منطق پاسخی نداردبخونید و لذت ببرید

نظرخواهی هم فعال گذاشتم هر چی دلت میخاد بگی

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد.
و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالي که خانمش هر روز در خانه بود. او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد. بنابراين دعا کرد: خداي عزيز: من هر روز سر کار مي روم و 8 ساعت بيرونم در حالي که خانمم فقط در خانه مي ماند من مي خواهم او بداند براي من چه مي گذرد؟ بنابراين لطفا اجازه بدين براي يک روز هم که شده ما جاي همديگه باشيم. خداوند با معرفت بي انتهايش آرزوي اين مرد را برآورد کرد. صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون يک زن از خواب بيدار شد و براي همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بيدار کرد و لباس هاي مدرسه شونو آماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتي شون گذاشت و به مدرسه برد. خانه رو جارو کرد. براي گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالي رفت. جاي خواب (کجاوه) گربه هارو تميز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت يک بعد از ظهر بود و او عجله داشت براي درست کردن رختخواب ها. به کار انداختن لباسشويي. جارو و گرد گيري. تي کشيدن آشپز خانه. رفتن به مدرسه براي آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل. آماده کردن شير و خوردني ها و گرفتن برنامه بچه ها براي کار خانه. اتو کشي و مرتب کردن ميز غذا خوري نگاه کردن تلويزيون حين اتو کشي در ساعت 4:30 بعد از ظهر و... (از ذکر انجام بقيه کارها فاکتور گيري شد. (در ساعت 9:00 او از يک کار طاقت فرساي روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت. صبح روز بعد بلافاصله قبل از بيدار شدن از خواب گفت: خدايا: من چه فکري مي کردم من سخت در اشتباه بودم براي غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل. لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم. خداوند با معرفت لايتناهي خود جواب داد: بنده ام من احساس مي کنم تو درست را ياد گرفتي و خوشحالم که مي خواهي به شرايط خودت برگردي ولي تو فقط مجبوري نُه ماه صبر کني زيرا تو حامله شده اي!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

دهقان فداکار پير شده.چوپان دروغگو عزيز شده.شنگول و منگول گرگ شدن.کوکب حوصله مهمون نداره.کبري تصميم گرفته دماقشو عمل کنه.روباه و کلاغ دستشون تو يه کاسه هست.حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو يه شرکت آبدارچي شده .آرش کماندار معتاد شده.شيرين خسرو و فرهادرو پيچونده با دوست پسرش رفته اسکي .رستم اسبش رو فروخته يه موتور خريده و با اسفنديار ميرن کيف قاپي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

آمريكا = يوزارسيف درخواست بانو زليخا رو مي قبوليد و همه چيز به خوبي تمام مي شد!

كره = آخناتون دو تا شاهزاده داشت كه باهم سر يه دختر دعواشون مي شد سر گرفتن تاج و بعدشم همديگرو مي كشتن و آخر سر هم يوزارسيف دختره رو مي گرفت!

هند = يوزارسيف تازه يه جايي كه عاشق شده بود، يادش مي افتاد كه يه پدري داره و در پي پدرش هم متوجه ميشه كه پدرش از مادر او  يه بچه ي ديگه هم داشته! وقتي ميره برادرشو پيدا كنه مياد مي بينه كه در عشق شكست خورده و يكي ديگه دختره رو گرفته!

روسيه = در حين فيلم يوزارسيف به انرژي هسته اي دست پيدا مي كنه و در رقابت با كاهنان معبد  آمون سعي ميكنن كه يك انسان به فضا بفرستند و يوسف موفق ميشه با اختلاف 10 دقيقه يه مرد رو به ماه بفرسته!

مكزيك = يوزارسيف و آنخمائو (كاهن معبد) واي ميسن رو برو هم و آخناتن گيتار مي زنه و اون دو تا دوئل ميكنن و كاهنان معبد هم واي ميسن تماشا! سر ساعت آنخمائو كشته ميشه!

اسپانيا = در حين فيلم 100 زوج عاشق با همديگه ازدواج ميكنن و در اين حين كاهنان و يوزارسيف فاميل ميشن و همه چيز به خوبي و خوشي تمام ميشه!

انگليس = كاهنان شبانه بوسيله ي تونل گندم ها رو كش ميرن و قحطي 3 سال زودتر شروع ميشه و يوزارسيف كشته ميشه و بعدشم كاهنان گاو پرست ميشن!

فرانسه = همينو بدونيد كه همه چيز اون طوري كه نمي خواهيد تموم ميشه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيش تر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد...) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد...!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حالي که چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد، به چشم هاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم... (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد...! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم زشتى تو هم از بين مى ره؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

با سلام به همه عزیزان

این داستانی رو که در ادامه مطلب میخونیدفقط به عشق دوست عزیزم جناب آقای حسن. م (گوانتانامو)گذاشتم؛ امیدوارم که از خوندنش لذت ببره.

از همه کسانی هم که این مطلبو میخونن خواهش میکنم که با دادن نظرات سازندشون منو راهنمایی نمایند.

پیشاپیش از ارایه نظرات داده شده و نشده و اونایی که قراره بدن تشکر می کنم

یاحق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

* قيمت هر سكه طلا امروز در بازار با ۶۰ ميليون تومان كاهش به يك ميليارد و چهل ميليون تومان رسيد.

* ايران خودرو: هفتاد و نهمين مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است كه نسبت به مدل قبلي تحول زيادي داشته. طول آنتن آن ۱۰ سانتي متر افزايش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط ۴۵ ميليون تومان گران تر است.

* براي اولين بار ايران به دور دوم مسابقات جام جهاني راه يافت. علي دايي: هلوز قثد ندالم كه از دنياي فوتبال خداحافثي كنم و شلايط خوبي بل تيم ملي حاكم اثت …… به قولي……

* دولت موفق شد نرخ تورم را كاهش داده و آنرا از ۶۳% به ۶۲/۵% برساند.

* يكصد و شصت و سومين قطعنامه شوراي امنيت در مورد فعاليتهاي هسته اي ايران به تصويب رسيد. در عين حال رئيس آژانس هسته اي اعلام كرد عليرغم هشتصد و سي و دومين گزارش ايران در مورد فعاليتهاي هسته اي هنوز ابهاماتي در اين زمينه وجود دارد كه اميدواريم به زودي بر طرف شود.

* به علت اتمام ذخاير نفت و گاز دولت در اطلاعيه اي از مردم عزيز ايران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جويي نمايند.

* يكي از نمايندگان مجلس خواهان كاهش سن ازدواج شد. وي گفت دولت با تدابير صحيح و اصولي سعي دارد متوسط سن ازدواج دختران را از ۵۰ سال به ۴۵ سال كاهش دهد. همچنين وي گفت در نظام طبيعت اصولا مرد نيز مانند زن حق مشاركت در فعاليتهاي اجتماعي و سياسي را دارد.

* نيروي انتظامي كرج چند سارق را كه به سرقت ديش هاي ماهواره مردم اقدام مي كردند دستگير كرد و ديش هاي مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* شوراي نگهبان ۲۹۹۹ نفر از ۳۰۰۰ كانديداهاي اصلاح طلب نمايندگي مجلس را رد صلاحيت كرد.

* به علت برخي مشكلات و نواقيص، چشم انداز ۲۰ ساله باز هم تمديد شد.

* قيمت هر كيلو مرغ به هفت ميليون تومان رسيد. جالب است بدانيد در ۵۰ سال قبل مردم با هفت ميليون مي توانستند يك اتومبيل بخرند.

* روئساي جمهوري اسلامي انگليس و جمهوري اسلامي آلمان از عمل نشدن و عدم اجراي صحيح اسلام در ايران ابراز نگراني كردند.


* ۷۰ درصد مردم زير خط فقر زندگي ميكنند اين در حاليست كه اين آمار نسبت به سال قبل كاهش خوبي را نشان مي دهد.

* از اين به بعد صدا و سيما براي انتخاب مجريان زن، مسابقه ملكه زيبايي برگزار مي كند.

* نيروگاه اتمي بوشهر به زودي به بهره بر داري مي رسد.

* مديرعامل سايپا: با تكيه به دانش بومي تانك و تراكتور پرايد را طراحي كرديم.

* شركت ايرباس، طي شكايتي به سازمان ملل خواستار آزاد سازي هواپيماهايش از دست ايران شد و خاطر نشان كرد كه اين هواپيماها ۷۰ سال پيش از رده خارج شده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

امروز مي خوام يكي از سوتي هاي وحشتناكي رو كه اخيرا” از خودم ساطع كردم براتون بيان كنم!

حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود كه يه دوست خانوادگي جديد پيدا كرديم. يه خانواده 3 نفره بودند كه اسم آقاي خانواده حميد بود و اسم خانوم خانواده هم آناهيتا بود كه يك كم چاق بود و يه دختر 3 ساله ناز هم داشتند كه اسمش ملينا بود!

خانواده نسبتا” مذهبي بودند و به خصوص خانوم خانواده بسيار محجبه و متين بود. حميد آقا هم كلا” خيلي غيرتي و متعصب به نظر مي اومد اما زياد مذهبي نبود.

كلا” يكي دوبار همديگر رو ديده بوديم و با هم پيك نيك رفته بوديم و زياد با هم آشنايي عميق نداشتيم.

يه بار توي ماه رمضون بعد از افطار ما رفته بوديم به يكي از مراكز خريد كه از بد روزگار اين خانواده رو اونجا ديديم!!

ما ماشين همراهمون نبود و اينها به ما اصرار كردند كه بياييد تا برسونيمتون.

خلاصه سوار ماشين شديم و حميد اقا نشست پشت رل و مادرم و خواهر كوچولوم هم و زن دوستم نشستند عقب ماشين.
يه 100 متري ماشين راه نيافتاده بود كه ديدم صداي دختر اونها دراومد و شروع كرد نق زدن و از تنگي جا شكايت كردن.خواهر من و هم پيش مادرم به خواب رفته بود
نق زدن هاي دختر كوچولو به اوج رسيد و من هم خواستم كار مفيدي كرده باشم و تصميم گرفتم كه دخترك رو بيارم پيش خودم.

با صداي بلند بهش گفتم: آناهيتا خوشگله، مي آيي بغل من بشيني؟!!

يه دفعه ديدم برق سه فاز از سر حميد آقا پريد و پاش روي پدال گاز شل شد!!

من كه هنوز هم متوجه سوتي عظيم خودم نشده بودم و باز گفتم: آناهيتاي عزيزم، تپل مپلي! بيا رو پام بشين!

كه ديدم مادرم داره پشت ماشين بال بال مي زنه و ييهو بهم گفت: منظورت ملينا كوچولوست ديگه؟ نه؟

آقا ما دو زاريمون ييهو افتاد كه وايييي من داشتم ناغافل زن طرف رو جلو روش به چه كارها دعوت مي كردم!! (بيا رو پام بشين تپل مپلي و ….)
خلاصه نمي دونيد با چه رويي معذرت خواهي كردم..

بيچاره حميد هم عصباني بود هم خجالت كشيده بود و هم نمي دونست بايد چيكار كنه..

آناهيتا خانوم هم رنگش شده بود عين لبو!!!

من هم كه ….

منبع:سایت ایرانیان انگلستان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

اگر خارج از ایران باشید، با جملاتی این چنینی برخورد کردید، بدونید طرف مقابل ایرونیه

He looks at me Left Left!
چپ چپ نگاه میکنه!

I die for your height and top!
قربونه قد وبالات!

Ate my head!
سرمو خورد!

He has grown a tail!
دم در آورده!

On my eyes!
به روی چشمم!

Light up my homework!
تکلیف منو روشن کن!

Don't hit yourself into left Ali Street!
خودت رو به کوچه علی چپ نزن!

To my death?!
مرگ من؟!

I ate the ground and my father came out!
خوردم زمین، پدرم در اومد!

Take away the person that washes your dead body!
مرده شورتو رو ببرن!

Pull your carpet out of the water!
گلیمتو رو از آب بکش!

I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes!
انقدر سفت بزنمت که برق از چشمات بپره!

His/Her donkey passed over the bridge!
خرش از پل گذشته!

What kind of dirt should I put on my head?!
چه خاکی به سرم بریزم؟!

The neighbor's chicken is a goose!
مرغ همسایه غازه!

Marriage is an uncut watermelon!
ازدواج هندونه ای نبریده است!

Happiness has been hitting you under the belly!
خوشی زده زیر دلت!

Don't drop worms!
کرم نریز!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   | 

جوان گفت...
جاده مرا صدا می زند...
راه مرا می خواند...
بگذار بخواند!
من کوله بار خویش را بسته ام
پس قدم در راه خواهم گذاشت
پا به پای جاده خواهم رفت.
هم نفس با ثانیه ها خواهم دوید
و می دانم که این راه
راهی است پر چاه
پر از کوره راه پر از پستی پر از بلندی پر از فراز پر از نشیب
و پر از با تو بودن و پر از بی تو بودن
و می خواهم که عاجزانه از تو بخواهم که راهنمای من گردی
و مونس و انیس یار من شوی
که محتاجم به راهنمایی تو در این راه پر از بیراهه ی زندگی
پس مرا به سوی خویش بخوان
و از آستان بلندت مران
بگذار که زندگی هر آنچه می خواهد بکند و
شیطان هر قدر که می تواند...
چه غم؟
که من روئین روانم، به یمن اکسیر نام اعظم تو
پس با نام تو که زیباترین نام عالم است برای من، گام در راه خواهم گذاشت
و تو را می خوانم...
و تو را خواهم خواند
و تو را می گویم...
و تو را خواهم گفت
که نام تو گره گشای کورترین گره های عالم است برای من
ای انتهای تمامی جاده های بی انتها...

مهدی جان!
منتظران ظهور

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت   توسط محمد   |