به ياد مردي كه 11 سال بر دل دشمن بعثي حسرت «تسليم» گذاشت
برگه تقويم در روز 29 آذر سفيد است. انگار روزي از روزهاي خداست آري اما آنروز براي بتول برهان اشكوري و فرزندانش هاجر، محمد مهدي، مريم و هدي روز ديگري است.
17 سال پيش يعني روزي كه بعد از 11 سال، پدر را ديدند. پدري كه آرزوي ديدارش را داشتند و لحظاتشان در اين 11 سال به ياد او گذرانده بودند.
آنروز بعد از 11 سال، اولين ديدار و آخرين ديدار را با پدر داشتند و حرفهاي ناگفتهاشان با بغضي فروخورده شد و در كنج قلبشان خانه كرد و تنها اشك، مرهمي شد بر دل دردمندشان؛ بر سالهايي كه به اميد نگاه گرم پدر ثانيهها را از بر ميكردند.
پدرو مادر شهيدان خالقيپور (داوود،عليرضا و رسول) كه آخر هفته گذشته ميهمان مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر بودند در اين مركز خاطرات زيبايي بيان كردند.
حاج محمود خالقيپور كه خود از بسيجيان قديمي و همرزم مجاهدان حزبالله لبنان از جمله شهيد سيدعباس موسوي است زيباترين و بهياد ماندنيترين خاطره خود را ديدار با حضرت امام خميني (ره) در سالهاي پاياني عمر شريف و پربركتشان ذكر ميكند.
وي كه بسيار با احساس سخن ميگفت، اضافه ميكند: امامي كه ما ديديم به حق فرزند خلف رسولالله (ص) و عليابنابي طالب بود.
حاج محمود خالقيپور در بيان اين خاطره ميگويد: پس از پذيرش قطعنامه 598 توفيق زيارت حضرت امام (ره) بهصورت خصوصي دست داد. با خانم و يكي از دوستان به جماران مشرف شديم و ما را به اتاق امام (ره) هدايت كردند. حاج آقا انصاري هم تشريف داشتند. وقتي وصف شهيدان ما داوود، رسول و عليرضا شد حضرت امام خميني (ره) درحاليكه پارچه هميشگي همراه خود را روي پاهايشان انداخته بودند به من و مادر شهيد نگاه كردند و اشك از چشمان مباركشان جاري شد، بهطوري كه اشكهايشان بر روي محاسن سفيدشان غلطيد. آنگاه حضرت امام مادر شهيدان را مورد تفقد ويژه قرار دادند و مادر شهيدان نيز به همراه من به ابراز احساسات از عمق وجود خود پرداختيم.
پدر شهيدان خالقيپور ادامه ميدهد: حضرت امام خميني (ره) در پايان ديدار يازده عدد سكه يك ريالي و مقداري قند و نبات به ما هديه دادند كه قند و نبات را براي شفاي بيماران سخت مصرف كرديم.
مقام معظم رهبري نيز اين خانواده مكرم را مورد تفقد قرار دادهاند و ضمن اينكه به زيارت آنها در خانهاشان رفتهاند و بهخوبي با اين بزرگواران مأنوس هستند كه ماجراي بيان يكي از خاطرات جبهه حضرت آيتالله خامنهاي در جبهههاي جنوب توسط حاج آقا خالقيپور و خوشحالي آقا در يكي از ديدارهاي ايشان با خانوادههاي مكرم شاهد و جانبازان از آن جمله است.
حاج محمود خالقيپور كه هماينك 80 سال سن دارد عصايي دارد كه برروي آن اين شعر حضرت حافظ نقش بسته است:0
هرچند پيرو خسته دل و ناتوان شدم
هردم كه ياد روي تو كردم جوان شدم
خوشبختي عبارت است از آرامش، احساس سعادت و احساس امنيت. جشن و اسراف و زيادهروي، كسي را خوشبخت نميكند. مهريه و جهيزيه هم كسي را خوشبخت نميكند. پايبندي به روشِ شرع است كه انسان را خوشبخت ميكند.
آنچه در ذيل مي آيد گلچيني است از بيانات رهبر معظم انقلاب در مورد ازدواج جوانان كه هنگام قرائت خطبه عقد ايراد فرموده اند:
* خداوند از زن و مرد تنها خوشش نميآيد
خداي متعال از زن و مرد تنها خوشش نميآيد، مخصوصا آنهايي كه جوانند و بار اولشان است. مخصوص جوانها هم نيست. خداي متعال از زندگي مشترك و مزدوج خوشش ميآيد. آدم تنها، مرد تنها و زن تنها كه همـه عمر را به تنهايي ميگذراند، از ديد اسلامي چيز مطلوبي نيست . مثل يك موجود بيگانه است در مجموعه پيكره انساني. اسلام اين طور خواسته كه خانواده، سلول حقيقي مجموعه پيكره جامعه باشد نه فرد تنها.
خطبه عقد 75/10/05
ادامه مطلب
گفته بود: "ما برای اینکه بتوانیم کارهای بزرگی را انجام دهیم، بیشک باید متشکل باشیم. رابطههای ایمانی، اعتقادی، علمی، و دینی سازماننیافته برای رسیدن به بخشی از اهداف و تحقق بخشیدن به قسمتی از مراحل یک انقلاب میتواند کافی باشد؛ ولی برای رسیدن به بخشی دیگر از اهداف و تحقق بخشیدن به آن قسمت دیگر از آرمانهای یک انقلاب کافی نیست ... ما همچنان بر داشتن یک تشکل پافشاری داریم؛ اما شرط آن این است که:
1- تشکل باید پاسدار ارزش ها باشد، نه پاسدار خود. نگهبان ارزشها باشد، نه نگهبان خود.
2- تشکل باید سازندۀ ما، آسانکنندهی خودسازی برای ما و کمکی به �سیر الی الله� برای شرکتکنندگان در این تشکل باشد.
3- شرط سوم، اینکه این تشکیلات به درد مردم بخورد، نه اینکه یک باری باشد بر دوش این جامعه"
آنچه در ادامه میآید، 10 توصیهی اوست که حدود 30 سال پیش در جمع انجمنهای اسلامی سازمان بهزیستی بیان شده؛ اما انگار حرفهایی است که در سال 87 برای ما گفته است...
برادرها و خواهرهائي كه بار سنگين مسئوليتها را بردوش داريد و چشمها در انتظار نتايج تلاشهاي بههمپيوستهي شماست، خوش آمديد! شماها در اقليت هستيد و ديگر نميخواهيم تعارف بكنيم كه اقليت هستيم. شما اقليت مؤمن ميخواهيد چه كار كنيد؟ ميخواهيد بر ستون قدرت دولت تكيه كنيد و بگوييد بله، امروز ديگر دولت، دولت ماست؟ ميخواهيد بر ستون قدرت دولت پيروز انقلاب تكيه كنيد و كارهايتان را پيشببريد؟ نظر ماها اين است كه شما يك اقليتي باشيد كه تكيهكنيد بر:
1- ايمان هرچه قويتر به آرمانتان و به كارتان؛ نگذاريد اين ايمان در شماها خداي ناكرده پژمرده و ضعيف شود. اين ايمان بايد روز به روز تقويتگردد.
2- برنامههاي عملياي كه درآن، تفوق و برتري كاركرد ساختار اسلامي و نيروهاي مؤمن به چشم بخورد؛ بايد بهگونهاي باشد كه خواهر مسلمان و برادر مسلمان ما كه از يك همسن و همكلاسي و همرتبهي غيرمسلمانش در مقام عمل ديني صالحتر است، در مقام عمل اجتماعي نيز سودمندتر باشد. اگر عمل شما به حال مردم سودمند واقع شود، ماندني خواهيد بود. اين بيان قرآن است. �فاما الزبد فيذهب جفاءً و امّا ما ينفع الناس فيمكث في الارض� [كف ميرود و آنچه براي انسانها سودمند است ميماند. رعد/ آيه 17] سودمندي بيشتر ما باعث پيروزي ماست. به همين جهت در خودسازي فردي و جمعي انجمنهايتان بايد طوري برنامهريزي كنيد كه در صحنه خدمت به مردم بدرخشيد؛ نه براي تعريف مردم بلكه براي خدا.
3- ارتباطتان را قوي كنيد؛ وقتي يك عده در اقليت هستند، بايد بكوشند تا به كمك ارتباطات گسترده، يك جمع بزرگتر شوند. وقتيكه همه يكجا جمع هستيد، احساس دلگرمي و قدرت بيشتر ميكنيد.
4- جذب عناصر جديد؛ گاهي دافعه خيلي قوي است اما جاذبه چندان قوي نيست. مسلمان، هم دافعه دارد و هم جاذبه. شما بايد جاذبهتان زياد باشد. بايد كلامتان و رفتارتان چنان باشد كه اطرافيانتان را يكي يكي جذبكنيد. اصلاً بايد برنامه داشته باشيد براي جذب آنها. مبادا فكر كنيد كه اينهايي كه با ما مخالف هستند ديگر كارشان خراب است و درستشدني نيستند. خير، انسان تغييرميكند. خيليها آدمهاي خوبي هستند، ميلغزند و بد ميشوند. خيليها آدمهاي بدي هستند و در اثر ارشاد و معاشرت خوب ميشوند. تعاليم اسلام يادتان نرود. اسلام ميگويد تا آخرين لحظات حيات، درِ توبه باز است.
5- انضباط؛ هر كار دستهجمعياي كه انجام ميدهيد بايد همراه باشد با انضباط تشكيلاتي. بچه مسلمانها به انضباط مقدار كمي بها ميدهند. بايد يك مقدار به انضباط بيشتر بها بدهيم. اما نظم فرعوني نه؛ زيرا نظم گاهي فرعوني و طاغوتي است. نظم ما بايد الهي، سازنده و نوراني باشد.
6- شناسايي و كشف استعدادها؛ كشف عناصر مدير و به دردخور كه بتوانند پستهاي كليدي و مؤثر را با لياقت اداره كنند. گاه ما يك فرد متدين و خوبي را ميگذاريم رأس كاري ولي چون توانايياش ضعيف است، اثر بدي ميگذارد. شما بايد مديرهاي مومن و متعهد 10 سال آينده را هم كشف كنيد و هم بسازيد.
7- معلوماتتان را ببريد بالا در كنار مطالعات اسلامي؛ مطالعاتتان بايد اسلامي باشد، فني هم بايد باشد. هر كدام از شما وظيفهي شرعيتان است كه در هفته يك مقدار روي رشته خاص خودتان مطالعهي فني كنيد، طوري كه كارداني و كارايي فني شما رو به افزايش پيگير و مستمر باشد.
8- شيوههاي صحيح برخورد با دشمن و مخالف را ياد بگيريد؛ گاهي برادرها و خواهرها با جريانهاي مخالف ميخواهند برخورد كوبنده داشته باشند اما طرز برخورد آنها طوري است كه در جامعه محكوم ميشوند. شيوههاي برخورد بايد صحيح باشد. بايد درباره اين شيوههاي برخورد بنشينيد و تبادل نظر كنيد.
9- انتقاد از خويشتن؛ آيا هيچ وقت دور هم جمع ميشويد بگوييد اين يك هفته نقايص و عيب كارم اين بود. اين كار را ميكنيد يا خير؟ خوب، شروعكنيد! هيچ اشكالي ندارد. �المؤمن مرآت المؤمن� يعني چه؟ برادر و خواهر مسلمان بايد آينهي يكديگر باشند. آينه يكي از كارهايش اين است كه عيبهاي آدم را ميگويد. بنابراين هر هفتهاي، دو هفتهاي، يك ساعت دور هم بنشينيم با روي باز و گشادهرويي هر كسي اول عيبهاي خودش را بگويد بعد آنهايي كه جا ميماند ديگران بگويند، بعد هم عيب جمعمان را بگوييم.
10- اميد كامل به آينده؛ هيچ مسلماني حق يأس و نااميدي ندارد. آدمهايي كه ايمان به خدا ندارند آنهايي هستند كه از گشايشآفريني خدا در تنگناها مأيوس ميشوند. انسانهاي مؤمن هميشه بايد اميدوار باشند. آنقدر قرآن و اسلام به ما تعليم ميدهد كه نه با يك غوره سرديتان بشود و نه با يك مويز گرميتان.
اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!
يـك تیــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
� اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يـك انسانم من هنوز يك انسـانم من هر روز يك انسانم
برگرفته ازمجله مبین
1. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
2. خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟
3. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
4. خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟
5. خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
6. خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
7. خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
8. خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
9. خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
10. خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟
بای ذنب قتلتتعداد كثيري از دانشجويان و طلاب كه بعد از ظهر يكشنبه در اعتراض به عاديسازي روابط اعراب و اسرائيل مقابل سفارت عربستان در تهران تجمع كرده بودند تابوتهاي نمادين شهداي غزه را به نمايش گذاشتند.
شماري از دانشجويان و طلاب كه در مقابل سفارت عربستان در تهران تجمع كردند با حمل پارچه نوشته هايي با مضامين «يا ايهاالمسلمون اتحدوا اتحدوا» و همچنين با سر دادن شعارهاي مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل نسبت به عاديسازي روابط اعراب با رژيم صهيونيستي و جنايات اين رژيم در غزه اعتراض كردند.
بنابر اين گزارش تجمعكنندگان در اين مراسم با پوشيدن كفن و برافراشتن پرچم هاي سياه به عزاداري پرداختند.
تعداد زيادي از عكاسان و خبرنگاران داخلي و خارجي اين تجمع را پوشش خبري دادند.
قصه این بود که در قصهء خود زنگ زدیم
به همین بند پر از گیر و گره چنگ زدیم
گاه گاهی به ره و رسم نکو اندیشی
سنگ برداشته برهرچه بدی سنگ زدیم
بارها چشم زمان دست دل ما را خواند
رنگ برداشته بر دیدهء او رنگ زدیم
این چنین بود که با نام دیانت گاهی
چه بدیها که نکردیم و به خود انگ زدیم
شاعرش نمیدونم کیه برگرفته از مجله مبین
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
آری برادرم، خواهرم؛ اینجا نوار غزه است، قطعهی کوچکی از سرزمینی اشغال شده به دست سفاکان زمانه.
.: سرزمین سیمهای خاردار و دستان کودکانه.
.: سرزمین کودکانی که آرام خوابیدهاند؛ اما خوای ابدی.
.: سرزمینی که کودکانش برای مدرسه رفتن هم باید خون بدهند!
.: سرزمینی که مادر بزرگ دل شکستهای، برای نوهی کوچکش لالایی می خواند.
.: سرزمینی که بچههایش هر روز باید به دنبال همبازی جدیدی بگردند!
.: سرزمینی که گونههای کودکانش گُل انداخته است!
.: سرزمینی که شبهایش همچون دل غاصبانش تاریک است و شمعی کوچک، سفره خالی مردمانش را روشن میکند.
.: سرزمین دیوارهای افراشته، برای آنکه نامردمان، زندانی بسازنند به وسعت استقامت یک ملت.
.: سرزمینی که لکهای رنگین لباس مردمانش، با هیچ پودر لباسشویی آنزیم داری پاک نمیشود!
.: سرزمینی که دد منشان، با اهداف زنده تمرین تیراندازی میکنند!
.: سرزمینی که در آن جنگ عادلانه است؛ با دستان و چشمانی بسته!!!
.: سرزمینی که کودکانش تا به حال، پای بر آنسوی فنسهای آهنیش نگذاشتهاند.
.: سرزمینی که گریه و غم و اندوه، به جای لبخند و شادی، همراه همیشگی کودکانش است.
.: سرزمینی که حتی آنان که ادعای صلح دارند، چشمانشان را بستهاند و شریک جنایتکاران شدهاند.
آری برادرم، خواهرم، اینجا غزه است، جایی در فلسطین، سرزمین درد و رنج.
فاجعه بسی عظیم است و زبان قاصر و من نیز سکوت می کنم و فقط به همین دو عکس بسنده می کنم چرا که خود دنیایی حرف است


تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.
امضامحفوظ
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد.» پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است!»
با تشكر از سايت پرشين تولز