تبليغاتX
هجران
داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

روز دوازدهم سپتامبر سال 1997 سه تن از رزمندگان حزب‌الله در حمله به يكي از مواضع ارتش اسرائيل در نزديكي پايگاه صهيونيست‌ها در جنوب لبنان به شهادت رسيده و پيكر آنان به دست نيروهاي اسرائيلي افتاد و به سرعت مشخص شد كه يكي از اين سه تن، هادي، فرزند سيد حسن نصر‌الله است.
  
 
سحرگاه سرد روز چهار شنبه نوزدهم ژانويه سال 1979 در روستاي بازوريه، پدر، اولين فرزند خود را گرم در آغوش مي‌گيرد و در گوش او اذان اقامه مي‌كند: «حي علي الفلاح، حي علي خير العمل».
از بدن نوزاد، شبنم مي‌تراود و بوي عطرآگين او با نسيم سحر درهم مي‌آميزد و در بلندترين قله «جبل الرفيع» مسكن مي‌گزيند. اين رايحه بهشتي، روح «سيد محمد‌هادي نصرالله» است كه 17 سال بعد به آسمان هفتم عروج مي‌كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   | 

شهيد سيد مرتضي آويني:
راز خون را جز شهدا در نمي يابند ، گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است ،
اما ريختن آن به پاي محبوب شيرين تر است و نگو شيرين ، بگو بسيار بسيار
شيرين تر است .
راز خون آنجاست که همه حيات به خون وابسته است ، اگر خون يعني همه حيات ، از ترک اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست ، پس بيشترين از آنِ کسي است که دست به دشوارترين عمل بزند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   | 

یا صاحب الزمانمحی الدین اربلی می گوید
نزد پدرم نشسته بودم، مردی را کنار او دیدم که چرت می زد.
ناگهان عمامه اش افتاد و زخم بزرگی که در سر داشت؛ نمایان شد. پدرم از او پرسید: این زخم چیست؟
گفت: زخمی است که در جنگ صفین برداشته ام! ما گفتیم: چه می گویی؟! قرن هاست که از واقعۀ صفین می گذرد؟
او گفت: در سفری با شخصی همسفر شدم، در راه مصر بودیم، در غزه(1) با او در مورد جنگ صفین صحبت می کردم او گفت: اگر من آن زمان در جنگ صفین حضور داشتم شمشیرم را از خون علی(ع) و یارانش سیراب می نمودم.
من در پاسخ گفتم: من هم اگر در آن ایام بودم شمشیرم را از خون معاویه و یارانش سیراب می نمودم. حالا هم دیر نشده است من و تو می توانیم با هم در دفاع از معاویه و علی(ع) بجنگیم.
در این اثنا، حالت جدی به خود گرفته و با هم درآویختیم، معرکۀ عجیبی برپا کردیم، ضربات کاری شمشیر میان من و او رد و بدل شد، من از ناحیۀ سر مجروح شده و در اثر آن، از هوش رفتم.
از خود بی خود شدم و افتادم و نفهمیدم چقدر طول کشید، ناگاه احساس کردم که کسی مرا با گوشۀ نیزه ای بیدار می کند.
چشمانم را گشودم، او از اسب پایین آمد و بر زخم سرم دستی کشید. احساس کردم که دیگر دردی ندارم. آن گاه رو به من کرد و فرمود: همین جا باش تا بیایم. ناگهان از مقابل دیدگانم ناپدید شد، مدتی نگذشت که دیدم سر بریدۀ دشمنم را در دست گرفته و چهارپایان او را با خود می آورد.
وقتی به نزد من رسید فرمود: این سر دشمن توست، چون تو ما را یاری کردی ما نیز تو را یاری کردیم. چنان که خداوند کسی که او را یاری کند او را یاری می نماید.
عرض کردم: شما که هستید؟
فرمود: م ح م د بن حسن. و هر که از تو در مورد زخم سرت پرسید بگو: در جنگ صفین مجروح شده ای.(2)

پی نوشت:
1- اسم محلی است در فلسطین
2- بحارالانوار، ج52، ص75

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   | 

روحی له الفدامهدی جان!
آسمان مه آلودۀ شهر آزارم می دهد. اینجا زمین خشک است، اینجا هوا دلگیر است و نفس کشیدن دشوار. اینجا بوی تباهی و فساد، بوی دروغ و نیرنگ دلتنگم کرده است. اینجا هر کس به زرها و زیورها دل ببندد، هر کس به پوچها دل ببندد عاشق است و هر کس به تو دل ببندد و از تو سراغی بگیرد مجنون و دیوانه. اینجا دیگر کار از شکستن بال و پر گذشته که کار به شکستن دلها رسیده، اینجا ایمان را به نان می فروشند و پاکی را به جویی نمی خرند، اینجا سرایی است که نیکی را سر می برند و زشتی را زیبا جلوه می دهند، اینجا هر که دنیایی تر است مقرب تر است و هر که دیندارتر است غریبتر.
اما اینجا برای من آخر دنیا است، اینجا آخرالزمان است، اینجا سرای ماندن نیست و بدون تو نفس کشیدن بر من حرام تر از حرام است. پس از تو میخواهم تمام لحظه های بودنم را بگیری و تنها لحظه ای دیدنت را روزیم کنی، از تو می خواهم اگر هنوز تا آخرالزمان فاصله باقی است بال و پری برای پرواز به من ارزانی کنی که من این فرمودۀ خدا را باور کرده ام:
«بقیة ا... خیرلکم إن کنتم مؤمنون؛ ذخیرۀ خدا برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   | 

«محمدعلی» تا آمد دست چپ و راستش را بشناسد یاد گرفت که کار کند و کار کند. دست فروشی که می کرد همان جا کنار خیابان بساط ناهار را پهن می کرد و شکم گرسنه اش را با نان و خیاری آرام می کرد. باز هم کار بود و زحمت...
متن زیر 20 داستان مینی مال در خصوص شهیدان رجایی و باهنر است که به صورت گزیده از دو کتاب در حال انتشار در این رابطه انتخاب شده است.
 
1-«محمدعلی» تا آمد دست چپ و راستش را بشناسد یاد گرفت که کار کند و کار کند. دست فروشی که می کرد همان جا کنار خیابان بساط ناهار را پهن می کرد و شکم گرسنه اش را با نان و خیاری آرام می کرد. باز هم کار بود و زحمت...
 
 
 
2-مثل هر هفته جوان های فامیل جمع شده بودند خانه رجایی!
یک نفر نیامده بود، وقتی سراغش را گرفت جوانی بلند گفت:
- پشت در است چون مشروب خورده خجالت می کشد داخل شود.
هیچ کس نفهمید رجایی در گوشی چه حرفی به جوان زد، دستش را گرفت و آورد سر سفره و گفت:
- با هم غذا می خوریم
- ولی دهان من نجس است
«تو مهمان من هستی» را گفت و غذا را شروع کرد،
جوان می گفت که دیگر سراغ آن کار حرام نرفتم چون رجایی من را به لجاجت نینداخت.
 
 
 
3-شیخ دانشسرا!
 به محمد علی و کاظم می گویند که ته ریش دارند و رفتارهایی که نشان مذهب دارد.
کاظم را کشیده کنار و می گوید: اگر می خواهی مثل بقیه باشی، با همان شوخی ها و رفتارها بهتر است اول ریشت را از ته بتراشی!
مکثی می کند و بعد می گوید: من و تو با این ظاهر دینی اگر خلاف کنیم همه متدینین را به تظاهر متهم می کنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   | 

جانم فدای رهبراين شعر سبزواري، «به فريادگر قرن - حضرت امام خامنه‌اي» تقديم شده است:

اي ياد تو شورافكن و پيغام تو پر جوش
آواي تو نجواي هزاران لب خاموش

آنجا كه تو رخساره نمايي همه چشمند
وانجا كه سخن ساز كني جمله جهان گوش

در سينه ترا گر نه غم خلق جهانست
از ناي تو شكواي قرون از چه زند جوش

فرياد تو ويران‌گر بنيان نفاق است
اي پرچم توحيد ترا زيب بر و دوش

بانك تو خروشي است ملامت‌گر تاريخ
برخاسته از ناي هزاران لب خاموش

بد خواه تو حشر سرافكنده خويش است
همراه تو با عزت و اكرام هم‌آغوش

تا بر ورق دهر نشيند سخن عشق
هرگز نكند ياد ترا خلق فراموش

پاس تو نگهدارد و جاه تو شناسد
هر با خبر از دانش و هر بهره‌ور از هوش
منبع:فارس

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   | 

منتظر بودم كه بيانات آقا را بشونم و درباره هفته دولت بنويسم. آنقدر شوكه و خوشحال و مطمئن شدم، كه حتي گذاشتن كلام ايشان خود اتمام حجت است. تصميم دارم اگر اين سايت دفتر آقا زودتر متن كامل را گذاشت از روي آن تمام اين هفته را به بيانات و نكات بپردازم. اما امروز فقط به يك موضوع اشاره بكنيم:
حضرت آقا در بخش پاياني كلامشان به چند نكته درباره انتقاد و تخريب اشاره كردند و اظهار تأسف شديد كردند:
1. تخريب يعني اينكه كسي كه تخصص ندارد به بيان انتقاد بپردازد
2. وقتي فقط از ضعف گفته مي‌شود و به نقاط قوت اشاره نمي‌شود (مثل سه محوري كه به شدت عيان بود و توسط رهبري تببين شد، نمونه‌اي از تخريب است.)
3. تخريب‌ها در سال آخر و در اين دولت بيشتر از هميشه و همه دولت‌ها بوده
4. دو جبهه براي تخريب دولت فعال است، يكي داخل و جبهه بزرگتر دشنمان خارجي و فعاليت هم مي‌كنند
5. عده‌اي حتي نقاط قوت دولت نهم را به عنوان نقطه ضعف مي‌گيرند و نمونه‌اش داستان سياست خارجي و انرژي هسته‌اي
6. دولت نهم به اين علت، هدف حملات بيوقفه،‌ قرار دارد كه گفتمان آن،‌گفتمان امام و انقلاب است.

و اما نكته در تطبيق اين بخش‌ها با جامعه خبري ماست. تنايج خنده‌داري با مشاهده خواهيد كرد:
1. اين مورد كه آنقدر اپيدمي است كه گفتن ندارد. آدمي كه بيايد براي كنفرانس جهاني فك و دهان پيام بگذارد بعد هم بايد بگويد كه دوران مدارا گذشته است. البته من فكر مي‌كنم بعد از اين جلسه آن جناب بايد سوراخ موش بخرد و حداقل تا مدتي ساكت باشد. براي خودش خوب است. البته بعيد مي‌دانم، يعني سياست نمي‌گذارد!
2. مراجعه شود به سايت‌ها و خبرگزاري‌هايي كه اين اصل را به خوبي حداقل در انعكاس بيانات آقا اجرا كردند. مثل هاشمي‌نيوزف فردا، تابناك و … كه يا تيتر خنثي و بيربط بكار بردند يا فقط تيتر منفي از بين آن همه تعريف رهبري كار كردند. روزنامه‌ها كه ديگر گفتن ندارد.
3. وقتي يك آقائي اعلام جنگ رسمي مي‌كند و مي‌گويد دوران مدارا تمام شده و ديگر دوستانشان هم به وظايف خود در اين راستا عمل مي‌كنند كه ديگر شاهد مثال نمي‌خواهد
4. البته براي جبهه داخلي نقسيم بندي فرمودند اما نكته و اصرارشان بر رسانه‌هاي خارجي بود. خيلي دلم مي‌خواست يكسري از كاريكاتورها و لجن‌پراكني‌هاي اين رسانه‌ها را اينجا مي‌گذاشتم اما حيف كه… .
5. رونوشت به اعتماد ملي، مشاركت
6. حالا يك تطبيق بدهيد اين كلام را با قسمت‌هاي بالا. كساني كه ادعاي خط امام مي‌كنند و تخريب مي‌كنند…

حرف بسيار است، بماند براي روزهاي بعد. در زمان غيبت تنها دلخوشي ما همينهاست… اين نيز بماند…

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت   توسط محمد   |