نامه آيتالله محمدحسين بهجتي به فرزندش
چهارشنبه اين هفته 30 مرداد، مقارن است با اولين سالگرد رحلت آيت الله محمدحسين بهجتي(شفق) امام جمعه فقيد اردكان.
فرزند دلبندم،
سلامي دلپذيرتر از نسيم بهاري و خوشبوتر از گلهاي کوهساري و گرمتر از چشمه خورشيد و روشنتر از سپيدهدمان به تو تقديم ميدارم؛ سلامي برخاسته از پرده جان، سلامي پرورده شور و اشتياق.
گرامي فرزندم،
اي شکوفه آرزو و بهار اميدم، اميد آن دارم که چون باد هميشه تکاپوگر و چون برق، همواره ظلمتشکاف و چون مهر، هميشه پرتوافشان و چون بدر، هماره شبزندهدار و چون شباهنگ همه شب سحرخيز باشي.
اي دلپسند دلخواه،
دلم ميخواهد چون ستاره بر لب بام هستي بدرخشي و چون کهکشان از افقهاي بلند بتابي؛ چون قلّه هيماليا، بر آسمان سرکشي و چون شفق، نور آفتاب را در سينه خود نگهداري؛ چون ارواح پاک از فرط صفا به عرش پر گيري و چون مسيح بر آسمان عروج کني؛ چون امواج يک لحظه از حرکت بازنايستي؛ چون دريا عميق و بيکران باشي. دلم ميخواهد چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشي؛ چون براق، مرکب جان خويش گردي و آسمانها را درنوردي تا پيمبر جانت را به معراج قُرب جانان برساني. دلم ميخواهد در اخلاص، سلمان و در زهد اباذر و در اسرار، کميل و در شوق و استقامت حجر بن عدي، در بيان حجّت، هشام بن حکم و در علم و حکمت، مؤمن الطّاق و در عرفان و عمل اويس قَرن و در صبر و ثبات، زينب زمان باشي.
ادامه مطلب
به ما یاد داده اند، بگوییم فدایی امام زمانیم!
یادمان داده اند بگوییم دوستت دارم امام زمان!
یادمان داده اند از دوری امام گریه کنیم تا بگوییم "آری ما هم وفاداریم"!
یادمان دادند به همه بگوییم: " ما اینگونه ایم اگر امام بگوید بمیر، می میریم!"
یادمان داده اند به او بگوییم" عزیز زهرا"!
دریغ!
هرگز یادمان ندادند چگونه فدا شویم،
چگونه دوست بداریم!
و یک بار هم برای امام زمان نمردند
و هرگز نفهمیدند بار معنایی مرگ، قلب عاشق می خواهد و دل شیر.
و هرگز نه دانستند عزیز چیست و نه هرگز زهرا را فهمیدند!
ما، هرگز امام را یاری نکردیم
چرا که:
یاد نگرفتیم
ابوالفضلی باشیم...
یکی از ویژگی های جوامع عقب نگه داشته، درد مدرک گرائی است تا جائی که ارزش و مقام اجتماعی انسان ها نه برمبنای لیاقت، سخت کوشی و آرمان های عدالتخواهانه، بلکه بر مبنای مدرک و رتبه آنها تعیین می شود.
در جوامع "پیشرفته" غرب اگر چه با مساله مدرک گرائی بعنوان منزلت اجتماعی روبرو نیستیم، ولی علم، مدرک و دانشمندان در چنان بستری پرورش پیدا می کنند که تحت شرایط خاص و پیچیده، نه در خدمت معضلات بشری بلکه در خدمت تثبیت نظام های غیرعادلانه سلطه گری و سرمایه سالاری قرار می گیرند. بسیاری از دانشمندان آگاه شده غربی بارها اذعان کرده اند که در صورت آگاهی به این حقیقت که از کشفیات آنها در خدمت به اهداف ضد بشری استفاده خواهد شد، ترجیح می دادند در جهل بمانند. به قول مولانا:
علم اگر از تو به نستاند
جهل از آن علم به بود بسیار
در ایران با تسلط چندین هزار ساله شاهان فئودال و سپس شاهان نوکر غرب، مقام اجتماعی انسان ایرانی، هم تحت تاثیر عناوین، القاب و رتبه های بی پایه سرسپردگان دربار قرار گرفت و هم نوعی غرب پرستی و مدرک گرائی رایج شد که محصول نفوذ فرهنگ سلطه در جامعه ما بود. حتی مدارک جعلی غرب می توانست روشنفکر ایرانی را در مقام ویژه اجتماعی قرار دهد. بعبارت دیگر اهمیت اجتماعی روشنفکر ایرانی یا بر مبنای عنوان، مقام و مدرک تعیین می شد یا بر مبنای درجه نزدیکی او به غرب "پیشرفته". این هویت کاذب سدی بود در مقابل بخش عظیمی از نیروهای ارزنده جامعه که قادر بودند با بهره برداری از آموزش بومی، پشتکار، تلاش و تقوا در جایگاه مدیریت، تولید، ادارات دولتی و کارخانه ها قرار گیرند. میلیونها انسان می توانستند به جای آرزوی کسب مقام از طریق مدرک با آموزش کوتاه مدت و موثر، دارای ارزش اجتماعی واقعی شوند و به نیروی عمده در توسعه و پیشرفت جامعه تبدیل گردند.
اگر چه انقلاب بزرگ ما ضربه اساسی به هر دو فرهنگ زده است، ولی به نظر می رسد که بقایای نامطلوب آن هنوز با قدرت به مقاومت خود ادامه می دهد. در ماجرای آقای کردان بروز هر دو فرهنگ کاملا مشاهده می شود. چرا؟
چنانچه مدرک آقای کردان جعلی باشد و عمل خلاف و غیراخلاقی ایشان در دادگاه صالحه ثابت شود، نشان دهنده این واقعیت است که هم شرایط و قوانین اجتماعی و هم خود آقای کردان حاملین فرهنگ گذشته هستند. تسلیم به فرهنگ ارزش گذاری بر مبنای مدرک دکترا از یک دانشگاه معتبر غربی باعث شده که آقای کردان برای خدمت به جامعه و اهداف خود به یک عمل غیراخلاقی متوسل شود. در عوض ایشان می باید با اتکاء به نفس و با پشتکار ضمن خدمت به مردم با این گونه ارزش گذاری ها مبارزه می کردند، حتی اگر پست وزارت و مقام های ادرای به عنوان هزینه چنین مبارزه ای پرداخت می شد.
اما از این مساله که بگذریم، سوال این است که واقعا جنجال بر سر مدرک جعلی و عملکرد غیراخلاقی آقای کردان است یا چیز دیگری؟
ادامه مطلب
از پدري پرسيدند آيا درست است كه ميگويند "زماني فرا خواهد رسيد كه پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟"
گفت:" اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته كاري به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست!"
پرسيدند:" به چه دليل؟"
گفت:"به اين دليل كه برايتان شرح خواهم داد:
وقتي 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. يعني 30 برابر او سن داشتم.
وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم . يعني 16 برابر او سن داشتم.
وقتي 3 ساله شد من 33 سال داشتم. يعني 11 برابر او سن داشتم.
وقتي 5 ساله شد من 35 سال داشتم. يعني 7 برابر او سن داشتم.
وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم. يعني 4 برابر او سن داشتم.
وقتي 15 ساله شد من 45 سال داشتم. يعني 3 برابر او سن داشتم.
وقتي 30 ساله شد من 60 سال داشتم. يعني فقط 2 برابر او سن داشتم.
ميترسم اگر به منوال پيش برود به زودي از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!"
9 مرداد 1384 - آيت الله حاج شيخ محمد تقي بهلول ، پس از يک قرن مبارزه و تلاش در راه اسلام ، دعوت حق را لبيک گفت و به ديار باقي شتافت .
شيخ محمد تقي بهلول در سال 1279 شمسي در روستاي بيلند گناباد پا به عرصه حيات گذاشت . در کودکي به مکتب رفت و به فراگيري قرآن کريم مشغول شد و هشت ساله بود که حافظ کل قرآن شد.
وي خواندن و نوشتن را در مکتب پدر آموخت ، سپس به تحصيل در رشته علوم قديمه پرداخت و دوره سطح را به پايان برد و اکثر تحصيلاتش از قبيل شرح لعمه - مطول - معالم - سيوطي، حاشيه و ... را نزد پدر فرا گرفت.
وي از 7 تا 14 سالگي به کار وعظ و روضهخواني مشغول بود.
شيخ بهلول در سن 27 سالگي به مشهد رفت و چون در آنزمان مسئله بي حجابي مطرح بود، رهبري مردم را براي حرکت و قيام عليه دولت رضاخان بر عهده گرفت. اولين مبارزه وي با رضاخان در برچيدن جشن و سروري بود که اول محرم در باغ ملي سبزوار بمنظور آمدن همسر شاه همراه با امان الله خان پادشاه افغانستان به سبزوار برگزار شده بود و بعد از اين واقعه چون تحت تعقيب قرار گرفت ، پياده عازم قم شد.
از ديگر مبارزات او مي توان به قيام مسجدگوهرشاد اشاره کرد که بعد از آن به افغانستان تبعيد شد و مدت 30 سال را دراين کشور گذراند ، در اين مدت کودکان بي سرپرست بسياري را سرپرستي کرد.
محمد تقي ملقب به شيخ بهلول در واقعه قيام مسجد گوهرشاد به خاطر حفظ جان همسرش در ادامه مبارزات، او را با رضايت خودش مطلقه نمود و پس از مدتي به عقد سيدي در آورد که همسرش فوت کرده بود. از ويژگيها و خصوصيات اخلاقي اين شيخ بزرگ که زبانزد نزديکان وي است ذوق و ادب است ، به طوري که او بيش از 200 هزار بيت شعر سروده است و 50 هزار بيت شعر از ديگر شاعران را از حفظ دارد.
وي مجتهد و مسلط به ادبيات عرب و سراينده اشعار، متون نغز و خواندني به زبان عربي و مسلط به تاريج انبياي اسلام و شاهدي زنده بر تاريخ يکصد ساله اخير ايران و جهان است .
همچنين وي به فقه اهل سنت مسلط بود و سابقه تدريس در دانشگاه الازهر مصر را داشت و همچنين داراي فعاليت علمي و فرهنگي در راديو الشرق الاوسط مصر و راديو بغداد در پايان دوران تبعيد است .
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
دیریاست از خود، از خدا، از خلق دورم
با اینهمه در عین بیتابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچكی بیتاب نورم
بادا بیفتد سایهی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط میخورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگپشتی پیر در لاكم صبورم
آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاك گورم
خداوند زمانی محمد(ص) را فرمان خواندن داد که سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افکنده بود و او با خواندن خود شکوفههای امید را بر درخت وجود نشانده، عشق را جان دوباره بخشیده و ایثار را توان ایستادن میداد . ادامه مطلب
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک
غزل آمد که حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ...