چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت .
ترجمه فارسی جک به شکل زیر است :
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.
مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .
سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.
پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:
« تو یک قهرمانی »
فردا در روزنامه ها می نویسند :
" یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد "
آن مرد میگوید :
« اما من نیویورکی نیستم »
پس روزنامه های صبح مینویسند :
" آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد "
آن مرد دوباره میگوید :
« اما من آمریکایی نیستم »
« خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟ »
« من ایرانی هستم ! »
فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :
« یک تندروی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت ! »
رضا كيانيان در نامهاي خطاب به خسرو شكيبايي نوشته است: هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت.
اين بازيگر سينما و تئاتر ايران در پي درگذشت خسرو شكيبايي در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران ، قرار داده، آورده است:
«سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور.
پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني.
دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست. اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم. وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه.
ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»
خسرو شکیبایی اخیرا در دومین جشن منتقدان سینمایی، جایزه یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را از آن خود کرد.
خسرو شکیبایی در سال 1323 در تهران به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد.
وی تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، فقط در عرصه تئاتر فعالیت داشت و فعالیت حرفه ای در عرصه سینما را با بازی در فیلم «خط قرمز» (1361، ساخته کیمیایی) آغاز کرد، اما سرآغاز دوره تازه فعالیت بازیگری شکیبایی را باید فیلم «هامون» (1369، ساخته مهرجویی) دانست؛ شکیبایی به خاطر بازی در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را در هشتمین جشنواره فیلم فجر به دست آورد.
وی همچنین برای بازی در فیلم «کیمیا» (1374، ساخته درویش) بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد.
شکیبایی بازی در بیش از بیست و سه فیلم سینمایی و نیز مجموعههای تلویزیونی متعددی همچون «خانه سبز» و «سرزمین سبز» را در کارنامه خود دارد.
خسرو شکیبایی اخیرا در دومین جشن منتقدان سینمایی، جایزه یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را از آن خود کرد.
فیلم شناسی مرحوم شکیبایی
...................................
کتیبه (کوتاه-1353)، خط قرمز (1361)، دادشاه(1362)، صاعقه(1363) ،دزد و نویسنده(1364)، رابطه(1365)، ترن(1366)، شکار(1366)، عبور از غبار(1368)، هامون(1368)،جستجو در جزیره(1369) ،بانو(نمایش در1377-1370)، پرواز را به خطر بسپار(1371) ،سارا(1371) ،یک بار برای همیشه(1371) ،بلوف(1372) ،درد مشترک(1373)، کیمیا(1373) ،پری(1373) ،خواهران غریب(1374)، عاشقانه(1374) ،سایه به سایه(1375) ،سرزمین خورشید(1375) ،روانی(1376) ،زندگی(1376) ،دختر دائی گمشده(1377) ،لژیون(1377) ،عشق شیشه ای(1378) ،میکس1378) ،دختری به نام تندر(1379) ،کاغذ بی خط(1380)، مزاحم(1380) ،اثیری(1380) ،صبحانه برای دو نفر(1382) ،سالاد فصل(1383) ،ازدواج صورتی(1383)،حکم(1383) ،ستاره ها(1384).
افتخارات مرحوم شکیبایی
...............................
- برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از هشتمین جشنواره فیلم فجر(1368)، به پاس بازی در فیلم " هامون "
- برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر(1373)، به پاس بازی در فیلم " کیمیا "
- نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد در یازدهمین جشنواره فیلم فجر(1371)، برای بازی در فیلم " یک بار برای همیشه "
- نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد در پانزدهمین جشنواره فیلم فجر(1375)،برای بازی در فیلم "سایه به سایه "
- نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد در بیستمین جشنواره فیلم فجر(1380)، برای بازی در فیلم " کاغذ بی خط "
- کسب رتبه دوم نظرسنجی ماهنامه گزارش فیلم(1373) ،برای انتخاب بهترین بازیگران سینمای ایران
- نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد در اولین جشن سینمای ایران، برای بازی در فیلم "ابلیس "
- برنده آهوی بلورین مردم به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد از سومین جشن سینمای ایران،به پاس بازی در فیلم " یک بار برای همیشه "
- نامزد دریافت آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش دوم مرد از سومین جشن سینمای ایران، برای بازی در فیلم " سارا "
- نامزد دریافت آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد از سومین جشن سینمای ایران، برای بازی در فیلم " کیمیا "
- برنده آهوی بلورین بازیگر برگزیده سینمای دفاع مقدس از پنجمین جشن سینمای ایران، برای بازی در فیلم "کیمیا"
- بهترین بازیگر نقش اول مرد در اولین جشنواره سینما و زن(1374)،به پاس بازی در فیلم " کیمیا "
- برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از بیست وسومین جشنواره فیلم فجر(1383)،به پاس بازی در فیلم " سالاد فصل
عليرضا جهانشاهي طلبه سيرجاني كه در اعتراض به برخي زمينخواريهاي صورت گرفته در سيرجان با پاي پياده به سمت تهران حركت كرده و در حين راهپيمايي بازداشت شده بود، روز چهارشنبه از زندان با خانواده خود تماس گرفت.
وي افزود: جهانشاهي در اين تماس تلفني درباره درخواست از وي براي بازگشت به سيرجان گفت "جواب من اين بود كه در صورت آزادي، از همان محلي كه دستگير شدهام، به مسير ادامه خواهم داد و اگر سالها در زندان بمانم و سپس آزاد شوم، مجدداً به اين راهپمايي خود ادامه خواهم داد".
اين دانشجوي عضو جنبش عدالتخواه دانشجويي تصريح كرد: طلبه سيرجاني به مسئولان زندان شرط عدم ادامه راهش را حضور يكي از مسئولين قوه قضاييه جهت مذاكره در همان مسجد محل دستگيرياش اعلام كرده است.
وي خاطرنشان كرد: جهانشاهي كه هم اكنون در زندان شيراز به سر ميبرد، اعلام كرده است تا آخر در مسيري كه آغاز كرده در مبارزه با مفاسد اقتصادي و زمين خواري و دفاع از حق مردم به پيگيري مطالبات رهبري ادامه خواهد داد.
به گفته اين دانشجوي عضو جنبش عدالتخواه دانشجويي، در روزهاي آتي طلاب اصفهاني در اعتراض به عملكرد قوه قضاييه در مبارزه با مفاسد اقتصادي به صورت دسته جمعي و با پاي پياده به قصد ادامه دادن راه طلبه سيرجاني، به سمت تهران حركت خواهند كرد.
حضرت علی(ع) اهل عشق و مناجات عاشقانه و چشمانش از شوق دیدار خدا گریان بود. زیبائى و خلوص عبادت پس از پیامبر تنها در او چنان اوج مىگرفت که مىتوان گفت از جهان و آنچه در آن است غافل مىشد .
عبادت حضرت علی(ع) سرآمد بود و در این مسئله همین بس که به هنگام نماز در سجده ضربه خورد و فرقش شکافت ولى دست از نماز برنداشت و نماز را تمام کرد. پس از ضربه خوردن او را به خانه مىبردند، نظرى به طلوع فجر افکند و فرمود: اى صبح، تو شاهد باش که تنها در این لحظه و اولین بار است که على را دراز کشیده مىبینى . به همین دلیل است که امام سجاد مىفرماید چه کسى مىتواند چون على خدا را عبادت کند ؟
او اهل عشق و مناجات عاشقانه بود. چشمانش از شوق دیدار خدا گریان بود. زیبائى و خلوص عبادت را پس از پیامبر تنها در او در عبادت چنان اوج مىگرفت که مىتوان گفت از جهان و آنچه در آن است غافل مىشد و براى بسیاری این باور نکردنى است که در حال نماز تیر از پایش در آوردند و او از دردش ننالد و حتى بگوید متوجه آن نبودم.
به همین دلیل على همه جا را محضر خدا مىکند و دامنه عبادتش را به همه جا مىکشاند، مسجد، کوچه، خیابان، بازار، میدان جنگ، محیط خانه و همه جا براى او معبد است و هیچ لحظه اى بر على نمىگذرد جز آنکه آن لحظه در عبادت سپرى مىشود.
حضرت علی(ع) اندیشهاى عمیق و ژرف و همچنین عواطفى رقیق و سرشار داشت، آن حضرت مظهر محبت و عاطفه بود، او رنج میکشید و کار میکرد و سرانجام مزد کار خود را به مصرف بیچارگان و درماندگان میرساند.
وی براى نیازمندان و ستمکشان پناهگاه بزرگى بود. امیرالمؤمنین پدر یتیمان و فریادرس بیوه زنان و دستگیر درماندگان و یاور ضعیفان بود.
یکى از صفات این شخصیت عظیم، صفت تأثیر او بر روى انسانها به شکل مثبت یا منفى است و به عبارت دیگر "جاذبه و دافعه" نیرومند اوست که هنوز هم نقش فعال خود را ایفا می کند .
حضرت على (ع) پیش از آنکه امام عادل براى دیگران باشد و درباره دیگران به عدل رفتار کند، خود فردی متعادل و متوازن بود و کمالات انسانیت را با هم به صورت یکجا داشت .
پریشان و سراسیمه بودم. لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، میاندیشیدم.
«اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفلسازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس»
بعد از مدتها چلهنشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت. به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه میکشید مرا به حرکت وا میداشت.
چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایدهای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید.
خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشمهایم هیچ چیز را نمیدید. فقط مغازه پیر قفلساز را جستجو میکردم. لحظه به لحظه که میگذشت شوق و شورم بیشتر میشد. وقتی وارد مغازه پیرمرد قفلساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند.
پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباسهای کهنهای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم میخورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم.
پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی میارزد. کلید آن هم دو شاهی میشود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت میسازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی میشود. پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر میکنم.
پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمیخواهم تو ضرر کنی. این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی میخرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بیانصافی است.
پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمیخرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد گفت: اگر آن را میفروشی من هفت شاهی میخرم و سپس هفت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد.
آن گاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم این طور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایدهای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید. از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کردهام چون دیندار است و خدا را میشناسد این هم از امتحانی که داد. او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعیاش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش میآیم و احوالش را میپرسم.
پس از تمام شدن سخنان امام سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد

نظرخواهی هم فعاله هر چی دلتون میخواد بگید
ای دوست بدان که :« رجب » نام نهری است در بهشت که از شیر سفید تر است و از عسل شیرین تر .
پس هر کس روزی از ماه رجب را روزه بگیرد ، از آن نهر سیراب خواهد شد .
به فرموده پیامبر گرامی : « ماه رجب ، ماه خداست در غایت حرمت و فضیلت . اگر کسی روزی از این ماه را روزه بگیرد خدای را خشنود و شعله غضب الهی را خاموش نموده است و دری از درهای جهنم به روی او بسته می شود . ماه رجب ماه استغفار امت من است . رجب را اصّب نیز نامیده اند زیرا که در این ماه ، رحمت خدا بر امت من ریزش می یابد .»
در صحرای محشر که همه دلها نگران و همه چشمها اشکباراست ، آوائی در گوشها طنین می اندازد که : « این الرّجبیون » کجایند کسانی که ماه رجب را محترم شمرده و اعمالی از آن ماه را انجام داده اند . و بدین ترتیب آن افراد ، از دیگران جدا شده و به رضوان الهی داخل می شوند.
باشد که ما نیز فردای محشر ، مشمول رحمت و غفران الهی واقع گردیم
امام صادق فرمدند: « اين امت چه ناباوري دارد كه خدا با حجت خود، آن رفتاري رانمايد كه با يوسف در پيش داشت بدانگونه كه در بازارهايشان مي گردد و بر بساط آنها گام مي نهد در حالي كه آنان او را نمي شناسند تا اينكه خداي بلند مرتبه او را اجازه بخشد كه خود را بشناساند همانگونه كه به يوسف اجازه داد؛ آنجا كه فرمود: آيا مي دانيد با يوسف و برادرش چه كرديد، در حالي كه شما نادان بوديد؟ گفتند: آيا تو به راستي يوسف هستي؟ گفت: يوسف منم و اين برادرم است.» (1)
خداي تعالي قصه حضرت يوسف را « احسن القصص» ناميد(2) و فرمود:
« هرآينه در داستان يوسف و برادرانش نشانه هاي هدايت براي سوال كنندگان بود.»(3)
آيات فراوان الهي در اين قضيه شگفت ديده مي شود؛ به ويژه شباهتهاي عديده ميان امام عصر و حضرت يوسف.
برادران حضرت يوسف، نوادگان پيامبران، از اختيار خود كه موهبت الهي بود سواستفاده و به قتل برادر خود كه پيامبر بود اقدام كردند اما خداوند متعال نه تنها پيامبر خود را از بلايا نگه داشت بلكه او را به قدرتي رسانيد كه برادران را به او نيازمند كرد.
يك سخن در اينجاست؛ در جايي كه برادران پيامبركه خود پيامبرزاده بودند به قتل برادر خود دست يازند چه جاي شگفتي است از امتي كه امام خود را ياري نكندتا آنجا كه حضرتش از ديدگاه افراد نالايق پنهان شود؟
باري حضرت يوسف با كرامت الهي خود برادران را بخشيد، ايشان را پناه داد، مشكل آنها را برطرف و با رفتار كريمانه خود ايشان را شرمنده كرد.اوج اين قصه در آنجاست كه برادران يوسف برادر خود را نشناختند تا زماني كه حضرت يوسف به امر خداي عزوجل خود را به ايشان شناسانيد .
امام صادق در اين حديث درباره حضرت مهدي ارواحنافداه سخن مي گويد، كه درميان مردم زندگي مي كند اما به حكمت الهي مردم او را نمي شناسند و امر بدينگونه است تا زمانيكه خدايش اذن ظهور دهد، آن بزرگوار خود را به مردم بشناساند و با بخشش كريمانه صفت « رحمه للعالمين » خود را نشان دهد.(4)
در اين جا امام صادق به يك معناي غيبت اشاره فرموده كه « ديدن و نشناختن » است؛ و مثال عيني آن را در يكي از حجت هاي پيشين الهي نشان داده است.
پي نوشت:
1-بحارالانوار،ج12/ص283///2-سوره يوسف/آيه 3///3-سوره يوسف/آ يه 3///4-اشاره به حديث لوح؛ كمال الدين و تمام النعمه/ص 133