تبليغاتX
هجران
داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

بزرگمرد تاریخ"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش ميكنم.عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:"كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لررزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد رابه همه حيوانات بدهد. او به هر كسي كه مي رسيد، مي گفت:"توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است..."
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت:"آقاي موش، برايت متاسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد." ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سر داد و گفت:"آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت:"من كه تا حالا نديده ام يك گاو توي تله موش بيفتد!" او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد چه مي شود؟
در نيمه همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فورا به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت:"براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت وآمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اينكه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به تله موش نداشتند‍!

شرح حكايت
به مسائل سطحي نگاه نكنيد. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها، مي تواند به مديران كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي كنند و بتوانند راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

یا مهدی جان چشمام دیگه طاقت دوری نداره دلم یارای نالیدن ندارد. آخر از کجای این دنیای پر درد بنالد، از مردم بی درد یا از فقیران پر درد. از دلهای بی غصه یا از دلهای پر غصه، از آشیانه های گرم یا از خانه های سوخته و ویرانه. یکی کاخ نشین شده و یکی خاکستر نشین، یکی آنچنان حب جاه و مال و مقام بر دیدگانش پرده انداخته که فهم حال درماندگان و بیچارگان برایش دشوار می نماید، یکی از فراوانی مال به خود مغرور شده و احساس بی نیازی از خالق می کند و یکی از فقر کافر شده و سراغی از خدا نمی گیرد.
مهدی جان! دنیای اینچنین دروغین و کوچکی تنها تو را می طلبد تا بیایی و چون علی(ع) حق را اگر چه کابین زنان شده باشد به صاحبان حق بازگردانی، نگو که هنوز زمان آمدنت فرا نرسیده است. نگو که باید بیش از این کاخ نشینان بر انبوه کاخهایشان بیفزایند و خاک نشینان خاکستر نشین شوند تا بیایی. نگو که باید دنیایمان بیش از این تباه گردد و فاسد شود تا تو بازگردی. نگو که...
به راستی وای بر ما و وای بر فرداهای ما اگر قرار باشد شاهد چنین روزهای پر درد و چنین لحظه های رنج آوری باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

ازهجرت خورشيدجهان يكسر سوخت
در شام فراق او مه انور سوخت
بر اهل جهان چه آمد از اين هجرت
هر اهل دلي به ماتم دلبر سوخت
از پير و جوان و مرد و زن در ماتم
كودك ز غمش به دامن مادر سوخت
فرياد غم از جهان سراسر برخاست
پرگار زمان ز هجرت محور سوخت
آن مونس جان كشيد دامن زين دار
كانون وفا به دامن اخگر سوخت
هر ديده كه بنگري در اين غم گريان
هرسينه كه بنگري در اين مجمرسوخت
محشر شده گوياكه زمين درغوغاست
جن و ملك و بشر در اين آذر سوخت
بر عالم خاكي چه شد از اين ماتم
در پهنۀ آسمان بسي اختر سوخت
شيون بشنو ز پيروان راهش
امت به عزاي رحلت رهبر سوخت
احرار جهان به ماتمش ناليدند
آزاده در اين عزا به فخر و فر سوخت
ماتم زده بين سراسر عالم را
چون روزنشاط، شد به غم منجرسوخت
در ناي من حقير غم پيچيد ست
حكاكم و هستي من احقر سوخت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

عشقدختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

یا امام زمون1- به دنبال مکان امام زمان بودن
جناب ابی صالح خجندی از عاشقان زیارت امام زمان(عج) بود و برای رسیدن به دیدار آن حضرت تلاش بسیار کرد و سرانجام عریضه ای به محضر ایشان تقدیم داشت و در آن علاقۀ فراوان خود را نسبت به زیارت آن حضرت اعلام نمود و آمادگی خود را جهت جستجوی شهر به شهر ایشان اعلام داشت، حضرت ولیعصر در پاسخ او چنین مرقوم داشتند:
هر کس دربارۀ من جستجو کند به دنبال من آمده است و هر کس برای پیدا کردن من کوشش کند، دشمن را به سوی من راهنمایی کرده است. و هر کس که دشمن را به سوی من رهبری کند جان مرا به خطر انداخته است و هرکس که از نظر جانی، خطری متوجه من کند، به تحقیق مشرک می باشد.

2- از مسیر حق منحرف نشوید
از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کار را به ما واگذارید، بر ماست که شما را از سرچشمه سیراب کنیم، همانطور که شما را به سرچشمه بردیم. برای کشف آنچه از شما پوشیده مانده است کوشش نکنید و از راه راست منحرف نشوید و به نادرستی نگرایید و بر اساس سنت آشکار الهی با محبت و دوستی ما، راه و مقصدتان را به سوی ما قرار دهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   | 

اصول ثابتي كه در طرح قوانین اجتماعی سماع در نظر گرفته شده است:

 
1- کمال و رشد ارزشهای عالی انسانی ضامن سعادت واقعی آدمی و هدف حیاتست.
 
2- بشر خودخواه و نفع طلب است. غریزه حب ذات و حب مالکیت در او وجود دارد.
 
3- بشر دارای حس تعاون و فداکاری و عشق بکمالات عالی انسانی نیز هست که در نهاد او بودیعه گذاشته شده است.
 
4- فطرت و غرایز آدمی مقدس و محترم و جلوگیری از آنها بر خلاف طبیعت و کمال است و ایجاد ناراحتی های درونی و اختلالات روحی و عصبی مینماید. غرایز باید کنترل و هدایت شوند نه آنکه سرکوب گردند.
 
5- استعداد افراد از نظر جسمی یا فکری، ارثی یا اکتسابی متفاوت است.
 
6- آزادی استعداد و برخورداری از منافع آن باعث نشو و نما و عدم آزادی باعث کشته شدن استعداد و جلوگیری از رشد آنست.شهید چمران در آزمایشگاه موسسه بل (ایالات متحده)

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط محمد   |