تبليغاتX
هجران
داستان غم هجران تو با شمع گفتم آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

آرتور اش " تنيس باز برتر جهان که در دوران بازي خود موفق به دريافت 3 بار عنوان قهرماني مسابقات بزرگ جهاني معروف به گرند اسلم شد؛در سال 1983به دليل دريافت خون آلوده مبتلا به بيماري ايدز شد.

هواداران اين ورزشکار از سراسر دنيا نامه هاي همدردي و اظهار تأسف خود را براي او مي فرستادند
متن يکي از نامه ها اينچنين بود:
{چرا خدا تورا براي اين بيماري انتخاب کرد؟}
جواب زيبا و عميق او اين بود:
در دنيا 50000000 کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند
5000000 نفر ياد ميگيرند چطور تنيس بازي کنند.
500000 نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.
50000 نفر پا به مسابقات مي گذارند.
5000 نفر سرشناس مي شوند
50 نفر به مسابقات جهاني راه پيدا مي کنند.
4 نفر به نيمه نهايي مي رسند.
و 2 نفر به فينال....
و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ؛ هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم هرگز نمي گويم: خدايا چرا من؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت   توسط محمد   | 

آیت الله مکارم شیرازی در پاسخ به استفتایی درباره حکم سیگار جواب خود را با زبان شعر بیان نموده است.
به گزارش جهان متن استفتا و پاسخ آن به شرح زیر می باشد:

 

از کرمانشاه غلامحسین توانا

آیت الله مکارم، اى فقیه نیک نام
اى همه عزّ و کمال و رفعت و جاه و مقام
اى سراپا علم و عرفان، زاهد عصر و زمان
وى همه نورت کلام و وى همه نغزت پیام!
مکتب اسلام دارد چون تو مردى سرفراز
فاضل و عادل به گیتى، حاذق فقه و کلام
متن «تفسیر نمونه» منحصر شد در جهان
آفرین بر ذوق و طبع و مرحبا بر آن مرام
هر پیامش بى نظیر و هر بیانش دلپذیر
متنِ شیرین و روانش دل برد از خاص و عام!
ضمن تقدیم ارادت زان سپس، عرض سلام
محضر آن پاک مرد گوهر فرخنده نام
آنچه اکنون گشته سنگین، حلّ این معضل بود
این گِره بگشاى و واکن باب رحمت روى عام
نیک دانى آنچه دارد بهر انسان ها ضرر
طبق فتواى فقیهان مصرفش باشد حرام
مصرف «سیگار» دارد بس ضررها را ز پى
گر ندارد آن زیانى، پس ضرر باشد کدام؟
این سموم بس کشنده روز و شب بیع و شرا
مى شود اینجا و آنجا با کمال اهتمام
فرض آنکه عایداتش باشد از انجم فزون
مى نیارزد آنچه دارد مرگ و بیمارى مدام!
مى نیارزد تا که انسان جان خود سازد فدا
عقل سالم کى پسندد این غُل و زنجیر و دام؟
این چنین چیزى که دارد پاى تا سر شور و شر
از چه حاضر گشته دولت بهر توزیعش مدام؟
سالیانه صدهزاران مرده اند از این طریق
این ستم، گر نیست نقمت، پس چه باید داد نام
چیست فتواى شما در محو این «امّ الفساد»؟
یا چه دستورى نماید منع آن را تا قیام؟
اى فقیه بافضیلت! رأى خود کن آشکار
هر که گردد روسیاه و یا که گردد شادکام!
طول عمرت خواهم از درگاه حَىِّ لایزال
در سلامت پایدار و در سعادت مستدام!
 

پاسخ استفتاء
جناب آقاى توانا


مى کنم با نام حق آغاز، اکنون این کلام
مى فرستم بر جنابت صد درود و صد سلام!
نامه ات خواندم که بد از هر نظر «فصل الکلام»
دلنشین و جامع و زیبا و جالب خوب و تام
از محبتها و ابراز ارادتهاى ناب
گشته ام ممنون و دارم از برایت یک پیام:
راست گفتى، مصرف «سیگار» دارد صد ضرر
بهر شیطان شد سلاح و بهر دیوان، هست دام!
شعله اى از نار دوزخ، آتشى از قهر ربّ
در فسادش شک نکن از مذهب خیرالانام!
آن که دل بندد به این «امّ الخبائث» در جهان
از حقیقت دور باشد، در طریقت هست خام!
گر بخواهى همچو «مِىْ» نامش بنه «امّ الفساد»
این به شکل «دود» باشد وان یکى «زهرى» به جام
گر بزرگى از بزرگان جایزش بشمرده است
بر بنى آدم خطا ممکن بُوَد از خاصّ و عام!
آنچه گفتم یک اشارت بود در این مسأله
عاقلان را یک اشارت هست کافى، والسّلام!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت   توسط محمد   | 

سلام مادر، از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم می شم، شما چند نفرید؟
مادر، سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند.
مادر:میشه خونه ما بمونه برای فردا؟
چرا مادر؟
آخه شاید از پسرم خبری برسه...

*شجاعی طباطبایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت   توسط محمد   | 

علی اکبر ولایتی، مشاور عالی رهبر معظم انقلاب در مراسمی در شهرستان اردکان دست معلم اردکانی خود را بوسید و از وی تجلیل کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، اختتامیه چهارمین دوره اردکان شناسی با حاشیه ای دیدنی از جنس قدردانی و تجلیل همراه بود، حاشیه ای که تمام حضار در این مراسم را تحت تاثیر قرار داد.

زمانی که مجری از علی آثاری، معلم سابق علی اکبر ولایتی در مدرسه جم تهران خواست تا لوح تقدیر و تندیس این دوره را به وی اهدا کند، آثاری در حالی که از شدت شعف صدایش می لرزید سخنان خود را این گونه آغاز کرد: در دوران بازنشستگی آنچه باعث شادابی و نشاط روحی من می شد، مشاهده موفقیت کم نظیر دانش آموزان پیشینم بود.

علی آثاری افزود: در تمام ۱۶ سالی که ولایتی مسئولیت وزارت امور خارجه را عهده دار بود هر بار که وی را در تلویزیون می دیدم به خود می بالیدم و اشک در چشمانم حلقه می زد.

وی ادامه داد: زمانی که در مدرسه جم تهران تدریس می کردم، دانش آموزان تهرانی خوش نداشتند که معلمی آنان را با نام کوچک صدا بزند اما بنده همواره ولایتی را به نام کوچک صدا می زدم و امشب نیز با صدا کردن نام علی اکبر از او می خواهم به روی سن بیاید.

مشاور عالی مقام معظم رهبری پس از رفتن به روی سن دست علی آثاری را بوسید و او را در آغوش کشید.

ولایتی پس از دریافت لوح و تندیس از دست آثاری با افتخار آن را به حضار نشان داد و از عکاسان خواست از او در کنار معلم سابق خود عکس یادگاری بگیرند.

این عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام همچنین اظهار داشت: سالهای سال پیش بنده در مدرسه جم تهران از محضر استادانی چون علی آثاری تلمذ کرده ام.

وی یاد دکتر محمود طباطبایی، دیگر معلم این مدرسه را نیز گرامی داشت و افزود: این دو معلم اردکانی منشا خدمات بسیاری برای کشور عزیزمان ایران بوده اند.

ولایتی با بیان اینکه آنچه به دست آورده ام از برکت تلاش و ایثار معلمانی چون آثاری بوده است، برای وی آرزوی صحت، سلامت و عمر با برکت کرد.

مشاور عالی مقام معظم رهبری عنوان کرد: بنده درس افتادگی و ایثار را از این معلم با سابقه که پدر شهید نیز هستند، فرا گرفته ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت   توسط محمد   | 

برادران و خواهران حزب‌الله!

عزیزان باورمند به ارزش‌های اخلاقی جمهوری اسلامی!

چندی است جماعتی که خود را هنرمند می‌نامند، با تجری و گستاخی تمام اقدام به خدشه‌دار نمودن مبانی ارزشی اسلامی کرده و به بهانه‌های مختلف‌، پرده‌دری‌های اخلاقی خود را در فضای مجازی به نمایش عموم می‌گذارند.

از تهیه عکس‌های آنچنانی در خارج از کشور و استودیوهای داخلی و انتشار آنان به صورت عمومی، تا شرکت در مجالس فاسد و انتشار فیلم‌های آن.

در آخرین نمونه از این دست، گروهی از این به اصطلاح هنرمندان، در فیلمی که متاسفانه منسوب به سینمای دفاع مقدس می‌باشد، در بهشت‌زهرای تهران و در قلب قطعه شهدا، اقدام به گرفتن عکس‌هایی به دور از شئونات این مکان مقدس نموده و بی‌شرمانه آن را در فضای مجازی منتشر نموده‌اند.

.

ما شرمنده توهین این بازیگران هستیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت   توسط محمد   | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت   توسط محمد   | 

1- اگه ماشينش پنچر بشه کاپوت ماشين رو بالا ميزنه و توي ماشينو نگاه ميکنه !
2- اگه راهنماي چپ رو بزنه و سمت راست بپيچه!
3- وقتي پشت سرش باشي و چراغ بزني يا بوق بزني توي آينه رو نگاه کنه تازه يادش مياد که روسريش رو بايد درست کنه!
4- وقتي که با سرعت 140 تا يه پيچ رو دور بزنه! (البته اين يکي در مورد خانوم ها صدق نميکنه چون اونا بشتر از 14 تا نميرن)
5- وقتي که برن پمپ بنزين و بعد از زدن بنزين با همون شيلنگ داخل باک حرکت کنن برن!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت   توسط محمد   | 

25 دعای برتر کودکان ایرانی از بین بیش از 25 هزار و 220 دعا انتخاب شدند.در اختتامیه «ششمین جشنواره دست های کوچک دعا» در تبریز که برای آن بیش از 25 هزار دعا ارسال شد و 710 دعا به مرحله داوری راه یافت، «هیرا اسفندیاری» 6 ساله از تبریز اول شد.

هیرای 6 ساله در دعای تحویل سال گفته بود: خدایا! من وقتی به دستشویی می روم با آب خیلی بازی می کنم و از ترس رئیس جمهور، دستانم را زیر آن می برم تا فکر کنند دستانم را می شویم. خدایا! مرا به خاطر این شیطونیام ببخش!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت   توسط محمد   | 

متن نامه یک پسر ۹ ساله به دختر همسایه!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت   توسط محمد   | 

ببخشید آقا! می تونم به خانومتون نگاه کنم؟
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت   توسط محمد   | 

مرد جواني نزد پدر خود رفت و به  او گفت :
-  مي  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسيد :  

-   نام دختر چيست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگي مي کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشيد  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  اين حرف که مي زنم . اما تو نمي تواني با اين دختر ازدواج  کني چون او خواهر توست . خواهش مي کنم از اين موضوع چيزي  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر ديگر را  آورد ولي جواب پدر براي هر کدام از آنها همين بود . با  ناراحتي نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من مي خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختري را مي آورم پدر مي گويد که او  خواهر توست ! و نبايد به تو بگويم . مادرش لبخند زد و گفت :  

-  نگران نباش پسرم .  تو با هريک از اين دخترها که خواستي مي تواني ازدواج کني .  چون تو پسر او نيستي . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت   توسط محمد   | 

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي  نماينده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده  هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..
 جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
 
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
 در آمد و گفت :شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟ 
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
 
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...
 
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.. 
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
 تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
 محکوم شد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت   توسط محمد   | 

بخشی از دیالوگ‌های این هفته مختارنامه:
مختار: كاري را بكن كه دستور دادم بن كامل، چه توصيه‌ای‌ داری؟ مشتی اوباش به خانه‌های مردم می‌ريزند، می‌كوبند، غارت می‌كنند حيثيت تو و شرطه‌هايت را می‌برند، ‌حكومت را بی‌عرضه و ناتوان قلمداد می‌كنند و تو می‌خواهی توصيه كنی خشمم را فرو برم و مماشات كنم، اين همه بيداد نبينم، من امير شرطه‌ها بودم چوب در آستين ابن حر می‌كردم و پوست از سرش بر می‌داشتم، ما يا عرضه داريم از جان و مال مردم محافظت كنيم يا نداريم، نداشته باشيم بهتر است بريم بميريم.

مختار: من فاتحه اين حكومت را خواندم ،‌شما هم بخوانيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت   توسط محمد   | 

آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است.
گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی هستی؟
عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید چه كسی هستی؟
جواب داد شیخ بغدادی كه طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض كرد آری...
سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق بهآداب كلام داشت بیان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..
پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او كار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض كرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد.
بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.
خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این‌گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود.
جنید گفت: جزاك الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت   توسط محمد   | 

موضوع لوگوي صهيونيستي کوکاکولا که يادتونه:

خوب، اخيرا هم دانشمندان مومن و متدين توانستند پس از سال ها مطالعه و تحقيق، لوگوي pepsi رو هم رمز گشايي کنند و دريافتند که اين هم توطئه اي از جانب دشمن! بوده:



Pay Each Penny Save Israel
پرداخت هر پني ذخيره اسرائيل است


با روشن شدن اين دشمني آشکار و رو شدن دست لابي هاي صهيونيستي ، شرکت هاي ايراني هم ساکت ننشسته و در حرکتي هماهنگ به تشريح نام خود پرداختند تا مشت محکمي باشد بر دهان اسراييل جنايت خوار!

  
پفک نمکي = پايمردي فلسطين، کابوس ناگوار ملت کينه توزيهودي.
تک ماکارون = تکنولوژي کشور متجاوز اسرائيل کارامدتر از راه ولايت نيست
.
شادنوش = شکست اسرائيل دربرابر نيروي ولايتمدار شيعيان
.
داماش = دندان اسرائيلو مردم ايران شکستند
!!!!!
کاله = کشور اسرائيلو له ميکنيم
!!!!
پگاه = پاشو گمشو اسرائيل هرجايي
!!!
بن ساله = بنيامين نتانياهو، سگ اسرائيلي لندهور

اتکا = اين تو کالبدت اسرائيل
دامداران = دهن اين مردم دهاتي اسرائيل را، استغفرا... نزار دهنم باز شه.
چي توز = نيازي به توضيح نيست، اين نام مستعاره بزرگترين دشمن اسرائيل استhttp://sat4u.tk/Yahoo_smilies/4.gif
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت   توسط محمد   | 

راستش ما دیدیم مجلس خیلی وقت است دارد با دو واژه «ازدواج مجدد» و «ازدواج موقت» بازی می کند و توی سر خودش می زند تا بگوید من به فکر حمایت از خانواده هستم. کسی هم نمی گوید این چه جور حمایتی است که فقط دو جور ازدواج خشک و خالی را در برمی گیرد، تازه همان دو تا را هم مدت هاست زورش نمی رسد تصویب کند

انواع ازدواج های پیشنهادی:  

* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.

* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.

* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.

* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.

* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.

* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.

* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.

* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.

* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.

* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط محمد   | 

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست، حتي من

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط محمد   | 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم.
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط محمد   | 

يک سايت  حامي دکتر احمدي نژاد و مشايي ضمن اصرار با شعيب خواندن رئيس جمهور با حمله تند به منتقدان دولت پرداخت.

احمدي نژاد در محاصره برادران ، گرفتار آمده است . وي را تا لب چاه سقوط دولت هم کشانده بودند !
يعقوب در سکوت ، چشم انتظار است و برادران ، با تهمت هاي پي درپي ، راه بازگشت را مي بندند !
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت !
مگر آه سحرخيزان ، سوي گردون نخواهد شد ؟!
از ياد برده اند دوران تلخ خار در چشم و استخوان در گلوي پيشين را .
قتلهاي زنجيره اي را که خود مي کشتند و خود خونخواهي مي کردند !
18 تير ?? را که فتنه گران به اوباش آدرس بيت رهبري را مي دادند تا کار را تمام کنند ! نامه جام زهر وکلاي خائن و مزدور را !
تحصن ?? روزه در مجلس را ! تهديدهاي مکرر خاتمي به استعفا را ! و کنتم علي شفا حفره من النار !
و چه غافلانه :

فلاني نگران حليت موسيقي شده است و صدا و سيما زيرکانه تمسخر مي کند
مجلس انقلابي ! از دعوت شاه اردن به خروش آمده و امامان جمعه فرياد وا حجابا بلند کرده اند !
مداحان نقل محافلشان ، فحش رکيک به دکتر است قربه الي الله !
برخي هيأتي ها از تاخير در امر ولي ! گله مندند و برخي از برگزاري جشن نوروز !
احمدي نژاد در محاصره است که ناگهان پاتک چند جوان مخلص با توليد مستند " ظهور بسيار نزديک است " حصر را مي شکند و جبهه برادران غيور ! را از هم مي پاشد !
راه پس و پيش بسته است ! نه جرأت دارند سيد خراساني بودن حضرت امام حاضر را انکار کنند و نه توان کظم خشم " شعيب " ناميدن دکتر را !
سنگرها به جلو کشيده مي شوند و آنان که شب و روز لحظه شماري مي کنند که دو سال باقي مانده ، زودتر به پايان برسد ، دچار کابوسي جديد مي شوند !
احمدي نژاد همان " شعيب " موعود است !
اين يکي را ديگر به قيمت جان هم نمي پذيرند !
هشدار !
بنده نگران جان دکتر هستم ! نگرانم که دکتر از اين همه ناجوانمردي برادران ، آهي بکشد و مزد مظلوميت و استقامت خود را که همان هنر مردان خدا ( شهادت ) است دريافت کند و ما بمانيم و خشم خدا و بيست سالي تاخير در ظهور !

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت   توسط محمد   | 

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.
هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خوب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه،
یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.
هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و
شوهرم دیگه به من کاری نداشت و الانم رابطمون خيلي بهتر شده حتي قرار شده اون كمتر مشروب بخوره .
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت   توسط محمد   | 

مردی مقابل گل فروشی ایستاده و می خواست دسته گلی برای مادش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود
وقتی از گل فروشی خارج شد دخترکی را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر درحالی که گریه می کرد گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پولم کم است .
مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .
وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت : می خواهی تو ر برسانم ؟
دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست !
مرد دلش گرفت طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گلی گرفت و ۴۰۰کیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت   توسط محمد   | 

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...
دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاهخ و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ...بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم ...مادم مریضه ... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن ... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه ... اونوقت ...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم ...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت   توسط محمد   | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…
موعد عروسی فرا رسید...
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !
همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند

دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره 

پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی

دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر
می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند

پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
 
دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5 
 
پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه

جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

A man was SICK and TIRED of going to work every day while his wife stayed home.

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد   

And further jealous of her, as she received lot of Women's Day wishes and compliments

و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود
 

He wanted her to see what he went through so he prayed:

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

:پس آرزو کرد 

 ادامه مطلب و بخون پشیمون نمی شی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

یه اقایی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد

یه خانمی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو  باند مخالف رانندگی میکرد

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

 

وقتی این دو به هم رسیدند

اقا شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و

خطاب به خانم فریاد میزنه 

حیووووووووون


خانم هم بلافاصله داد میزنه

 

میمووووووون

 

هر دو به راه خود ادامه دادند

و

خانم کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود

خوش به حالش شده بود 

فقط وقتی سرپیچ بعد رسید

 

.

.

.

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

نتیجه ی اخلاقی:

زن ها هیچوقت واقعا نمی فهمند که

مردها دارن تلاش میکنند چی بهشون بگن!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»

«خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.»

«يعني با لباس راحتي سختشه؟»

«آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»

«.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.»

« باباجون، كم آوردي؟!»

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.»

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»

پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟»

«خب مامانت اينجوري راحتتره.»

«اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»

«چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»

«واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»

«داري ميپيچوني؟»

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟»

«واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟»

«لابد پول ندارن ديگه.»

«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»

«چون ماشين باعث آلودگي هوا ميشه، ما نخريديم عزيزم.»

«آهان،
يعني آدما نميتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و
خانومه كه حجابشون رو رعايت ميكنن، باعث آلودگي هوا ميشن، شما و مامان
كه باعث آلودگي هوا نميشين حجابتون رو رعايت نميكنين؛ درست گفتم بابايي؟»

«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو ميگي، حالا ميشه من فيلم ببينم؟»

«باشه،
ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلمها قرار نگيري بري ماشين بخريها، به
جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اينقدر موقع
جواب دادن به سوالاتم خج------------------- نكشي!»

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

آنچه در پي مي‌خوانيد بخشي از شوخي‌ها و مزاح‌هاي پيامبر اسلام(ص) است که به مناسبت فرارسيدن هفته‌ وحدت و ولادت با سعادت آخرين فرستاده خدا،‌ تقديم مي‌شود.

* دشمن خدا

حضرت علي(ع) مي‌فرمايد: رسول الله(ص) هرگاه مردي از اصحابش را غمگين مي‌يافت، او را با شوخي، خرسند مي‌ساخت و مي‌فرمود: خداوند دشمن دارد، کسي را که به روي برادرش چهره درهم کشد.(1)

* سفيدي در چشم

زني خدمت رسول اکرم(ص) آمد و نام شوهرش را برد. حضرت فرمود: شوهرت همان است که در چشمانش سفيدي است؟ گفت: نه در چشمانش سفيدي نيست. آن زن به خانه آمد و جريان را براي شوهرش تعريف کرد. مرد گفت: آيا نمي‌بيني که سفيدي چشم من از سياهي آن بيشتر است.(2)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

فائزه هاشمی

 

پسرنوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد ....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت   توسط محمد   | 

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.  یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.
مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!
مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم  او را "عالیجناب" صدا میکنند.
مرد چهارم گفت  : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!
زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، سایز سینه هایش 85 است ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن .  وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "وای !!  خدای من ! "

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت   توسط محمد   | 

 
وبلاگ